قصّهء آن پير حلّاج اين زمان * انشراح سينهء ابرار شد
در درون سينه « 1 » و صحراى دل * قصهء او رهبر عطّار شد
252
قصّهء عشق تو چون بسيار شد * قصّهگويان را زبان از كار شد « 2 »
قصّهء هركس چو نوعى نيز بود * ره فراوان گشت و دين بسيار شد
هر يكى چون مذهبى ديگر گرفت * زين سبب ره سوى تو دشوار شد
ره بخورشيدست يكيك ذرّه را * لاجرم هر ذرّه دعوىدار شد
خير و شر چون عكس روى و موى تست « 3 » * گشت نورافشان و ظلمت بار « 4 » شد
ظلمت مويت بيافت انكار كرد « 5 » * پرتو رويت « 6 » بتافت اقرار شد
هر كه باطل بود در ظلمت فتاد * وانكه بر حق بود پرانوار « 7 » شد
مغز نور از ذوق نور النّور گشت * مغز ظلمت از تحسّر « 8 » نار شد
مدّتى در سير آمد نور و نار * تا زوال آمده ره و رفتار « 9 » شد
پس روش برخاست پيدا شد كشش * رهروان را لاجرم پندار شد
چون كشش از حدّ و غايت در گذشت * هم وسايط رفت و هم اغيار شد
نار چون از موى خاست آنجا گريخت * نور نيز از پرده با رخسار « 10 » شد
موى از عين عدد آمد پديد * روى از توحيد انمودار « 11 » شد
ناگهى توحيد از پيشان بتافت * تا عدد « 12 » هم رنگ روى يار شد
بر غضب چون داشت رحمت سبقتى * گر عدد بود از احد هموار « 13 » شد
كلّ شىء هالك الّا وَجههُ * سلطنت بنمود و برخوردار شد
هامش
( 1 ) - مه : خاطر و صحراى
( 2 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد
( 3 ) - فر : موى بود
( 4 ) - فر : يار شد
( 5 ) - فر : مويش بتافت انكار گشت
( 6 ) - فر : رويش
( 7 ) - فر :
در انوار
( 8 ) - فر : از تحير
( 9 ) - فر : تا ز اول آمد و فى النار شد
( 10 ) - فر : نور چون از روى خاست اظهار شد
( 11 ) - فر : بنمودار
( 12 ) - فر : تا عدم
( 13 ) - فر :
اين بيت را ندارد