روى صحرا چو همه پرتو خورشيد گرفت * كى تواند نفسى سايه بدان صحرا شد
قطرهاى بيش نهاى چند ز خويش « 1 » انديشى * قطرهاى چبود اگر گم شد و گر « 2 » پيدا شد
بود و نابود تو يك قطرهء آبست همى * كه ز دريا بكنار آمد و « 3 » با دريا شد
هر چه غيرست ز توحيد بكل ميل « 4 » كشم * زانكه چشم « 5 » و دل عطّار بكل بينا شد « 6 »
250
اى به خود زنده مرده بايد شد * چون بزرگان بخرده بايد شد « 7 »
پيش از آن كت بقهر جان خواهند * جان به جانان سپرده بايد شد
تا نميرى بگرد او نرسى * پيش معشوق مرده بايد شد
نخرد نقشت او نه نيك و نه بد * همه ديوان سترده بايد شد
مشمر گام گام همچو زنان * منزل ناشمرده بايد شد
زود شو محو تا تمام شوى * كه ترا رنج برده بايد شد
ره به آهستگى چو شمع برو « 8 » * زانكه اين ره سپرده بايد شد
همچو عطّار اگر نخواهى ماند « 9 » * نرد كونين برده بايد « 10 » شد
251
پير ما وقت سحر بيدار شد * از در مسجد بر خمّار « 11 » شد « 12 »
هامش
( 1 ) - سل و فر : ز خود
( 2 ) - فر : خود چه بود گر گم شد و گر . مه : قطرهاى را چه محل گر كم و گر
( 3 ) - مج : او دريا
( 4 ) - فر : برو ميل كشيم . سل : بتوحيد همه ميل كشيد
( 5 ) - مج : چشم سر
( 6 ) - نو : نيز اين غزل را دارد
( 7 ) - اين غزل در مج و سل و فر :
نيست . مه و فى : دارد
( 8 ) - فى : شمع مپاى
( 9 ) - فى : نخواهى مرد
( 10 ) - فى :
نزد كونين پرده بايد شد
( 11 ) - مج : خرقه را بفكند و در خمار
( 12 ) - سل و فر :
اين غزل را ندارد