تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
آن زمانِ كت بجان بخواهم جست « 1 » * برسد جان و آن زمان نرسد
تا كه عطّار را بيان تو هست * هيچ گوينده را بيان نرسد

249

شكن زلف چو زنّار بتم پيدا شد * پير ما خرقهء خود چاك زد و ترسا شد « 2 »
عقل از طرّه او نعره‌زنان مجنون « 3 » گشت * روح از « 4 » حلقهء او رقص كنان رسوا شد
تا كه آن شمع جهان پرده برافكند « 5 » از روى * بس دل و جان كه چو پروانهء ناپروا شد
هر كه امروز معايينه رخ يار نديد * طفل راهست اگر منتظر فردا شد
همه سرسبزى سوداى رُخش مىخواهم * كه همه عمر من اندر سر اين سودا شد « 6 »
ساقيا جام مى عشق پياپى « 7 » در ده * كه دلم از مى عشق « 8 » تو سر غوغا شد
نه چه حاجت به شراب تو كه خود « 9 » جان ز الست * مست آمد بوجود « 10 » از عدم و شيدا « 11 » شد
عاشقا « 12 » هستى خود در ره معشوق بباز * زانكه با هستى خود مىنتوان آنجا شد
هامش
( 1 ) - مه : كت بخواهم از جان جست ( 2 ) - فر : رسوا شد ( 3 ) - مج : مجنون شد ( 4 ) - مه : در حلقه ( 5 ) - فر : برافكند ز رو . مه : برانداخت ز روى ( 6 ) - سل : اين بيت را ندارد ( 7 ) - سل و فر و مه : دمادم در ده ( 8 ) - سل : از غم عشق ( 9 ) - مه : كه جان خود ( 10 ) - سل و فر : بوجود و بعدم ( 11 ) - فر : رسوا ( 12 ) - مج و مه و فر : ساقيا هستى