گر بسى معشوق را خواهيم جست * هم وجود خود عيان خواهيم كرد
ور شود مويى ز معشوق آشكار * ما همه خود را نهان خواهيم كرد
چون فريد اينجا دو عالم محو شد * پس چگونه ره بيان خواهيم كرد
210
ترسا بچهاى ناگه قصد دل و جانم كرد * سوداى سر زلفش رسواى جهانم كرد
زو هر كه نشان دارد دل بر سر جان دارد * ترسا بچه آن دارد ديوانه از آنم كرد
دوش آن بت شنگانه « 1 » مىداد بپيمانه * وز كعبه به بتخانه زنجير كشانم كرد
كردم ز پريشانى در بتكده دربانى * چون رفت مسلمانى بس نوحه كه جانم كرد
دل كفر به ديندارى زو كرد خريدارى « 2 » * دردا كه به سربارى اسلام زيانم كرد
آزاد جهان بودم بىداد و ستان بودم « 3 » * انگشت زنان بودم انگشتگزانم كرد
دل دادم و بد كردم يك درد به صد كردم * وين « 4 » جرم چو خود كردم با خود چه توانم كرد
دى گفت « 5 » نكو خواهى توبه است ترا راهى * از روى چنان ماهى من توبه « 6 » ندانم « 7 » كرد
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : بيگانه
( 2 ) - فر : دل گفت ز ديندارى رو گر تو خبر دارى
( 3 ) - مج :
آزاد و شان بودم مسعود جهان بودم
( 4 ) - مه و فر : اين
( 5 ) - مج و فر : دل گفت
( 6 ) - مج و سل : چون توبه
( 7 ) - مج و سل : توانم . فر : كى توبه توانم