دل از شراب عشق چو بر خويشتن فتاد « 1 » * از جان بشست دست و به جانان دراز كرد
فرياد بركشيد چو مست از شراب عشق * بىخود شد و ز ننگ خودى احتراز كرد
چون دل بشست از بد و نيك همه جهان * تكبير كرد بر دل و بر وى نماز كرد
بر روى دوست ديده چو بر دوخت از دو كون « 2 » * اين ديده چون فراز شد آن ديده باز كرد
پيش از اجل بمرد و بدان زندگى رسيد * ادريس وقت گشت كه جان چشم باز كرد
چندانكه رفت راه به آخر نمىرسيد * در هر قدم هزار حقيقت مجاز كرد
عطّار شرح چون دهد اندر هزار سال * آن نيكويى كه با دل او دلنواز كرد
207
عشق تو مست جاودانم كرد * ناكس جملهء جهانم كرد « 3 »
گر سبكدل شوم عجب نبود * كه مى عشق سرگرانم كرد
چون هويدا شد آفتاب رخت * راست چون سايهاى نهانم كرد
چون نشان جويم از تو در ره تو * كه غم عشق بىنشانم كرد
شير عشقت بخشم پنجه گشاد * پس به صد روى امتحانم كرد
دُرديم داد و درد من بفزود * دل من برد و قصد جانم كرد
هامش
( 1 ) - فى : چو در خويش اوفتاد
( 2 ) - فى : بر هم نهاد چشم و بشد فارغ از جهان
( 3 ) - مه :
اين غزل را ندارد