چون رخ معشوق را نه شبه و نه مثلست « 1 » * سلطنت عشق را نه سر نه كرانهست
چشمه و كاريز و جوى و بحر يك « 2 » آبست * عاشق و معشوق و عشق هر سه « 3 » بهانهست
ذرّه اگر بىعدد به راه برآيد « 4 » * ذرّه كه باشد چو « 5 » آفتاب عيانست « 6 »
هر دو جهان دام و دانه است و ليكن * ديده و دل را وجود دام چو دانهست
تا كه زبانم بنطق عشق درآمد * در دل عطّار صدهزار زبانهست
100
اى بوصفت گم شده هر جان كه هست * جان تنها نه خرد چندان كه هست « 7 »
وى « 8 » كمال آفتاب روى تو * تا ابد فارغ ز هر نقصان كه هست
گر سكندر چشمهء حيوان نيافت * نيست عيب چشمهء حيوان كه هست
كور مادرزاد « 9 » آيد كلّ خلق * در بر آن حسن جاويدان كه هست
صدهزاران قرن چرخ تيزرو * بود هم زين شيوه سرگردان كه هست
از شفق در خون بسى گشت « 10 » و نيافت * چون تو خورشيدى درين دوران كه هست
آفتاب از شرم رويت هر شبى * در سياهى شد چنين پنهان كه هست
هامش
( 1 ) - مه : نه مثل و نه شبهست
( 2 ) - مه : بحر و جوى
( 3 ) - مه : جمله بهانه
( 4 ) - مه :
درآيد
( 5 ) - سل و فر : كه آفتاب
( 6 ) - مج و فر و سل : يكانست
( 7 ) - فر : اين غزل را ندارد
( 8 ) - مج : اى كمال
( 9 ) - سل و مه : مادرزادم
( 10 ) - مج : بسى جست