تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
به خود مىبازد از خود عشق با خود * خيال آب‌وگل در ره بهانه‌ست
اگر احول نباشى زود بينى * كه كلّى هر دو عالم يك يگانه‌ست
تو هر جايى از آن مى بازمانى « 1 » * كه راهى دور و بحرى بىكرانه‌ست
بر آن ايوان كز اينجا رفت اين حرف * دو عالم همچو نقش آسمانست
دل عطّار از روز ازل باز * ز صاف عشق مخمور شبانه‌ست

99

هر كه درين ديرخانه مرد يگانست * تا بدم صور مست « 2 » دُرد مغانه‌ست
ور بدم صور باهُش آيد ازين مى « 3 » * نيست مبارز مخنّث بن خانه‌ست
بر محك دير خانه « 4 » ناسره آيد * هر كه گمان مىبرد كه شير ژيانست « 5 »
در بن اين دير « 6 » درس عشق كه گويد * آنكه ز كونين بىنشان و نشانه‌ست
هر كه دلى شاخ شاخ يافت چو شانه * سالك آن زلف شاخ شاخ چو شانه‌ست
بر سر « 7 » جمعى كه بحر تشنهء ايشانست « 8 » * هر چه رود جز حديث عشق فسانه‌ست
عاشق ره را هزار گونه جنيبت * در پس و در پيش اين طريق روانه‌ست « 9 »
عشق كه اندر خزانهء « 10 » دو جهان نيست * در بن صندوق سينه كنج خزانه‌ست « 11 »
هامش
( 1 ) - فر : بىيار مانى ( 2 ) - سل : مرد درد ( 3 ) - مه و فر : از آن درد ( 4 ) - سل : نقد ناسره . مج و فر : ناسره آمد ( 5 ) - مج و مه : زمانه‌ست ( 6 ) - مه : اين خانه ( 7 ) - مج و سل : در بر ( 8 ) - فر : آنهاست ( 9 ) - اين بيت و بيت بعد در فر : نيست ( 10 ) - سل : خزينه ( 11 ) - سل : نهانست
ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 73 | فريد الدين العطار النيسابوري / تقى تفضلى