دلش را صد حيات زنده بودست * اگر آن نفس يك ساعت بمردست
ز سندانى كه بر سر مىزنندش * قدم در عشق محكمتر فشردست
كسى چون ذرّه گردد اين هوا را * كه دم اندر هواى خود شمردست
بسا آتش كه چون اينجا رسيدست * شدست آبى و همچون يخ فسردست
بسا دريا كش پاكيزه گوهر * كه اينجا قطرهاى آبش ببردست
مشو پيش صف اى نه مرد و نه زن * كه خفتان تو اطلس نيست بُردست
مده خود را ز پرّى اين تهى باد * كه در جام تو نه صاف و نه دُردست
درين وادى دل وحشى عطّار * ز حيرت جلفتر زان مرد كردست
58
زان پيش كه بودها نبودست * بود تو ز ما جدا نبودست « 1 »
چون بود تو بود بود ما بود * كى بود كه بود ما نبودست
گر بود تو بود بود ما نى * موقوف تو بد چرا نبودست
ما بر در تو چو خاك بوديم * نه آب و نه گل هوا نبودست
در صدر محبّتت نشانديم * زان پيش كه حرف لا نبودست
درياى تو جوش سر برآورد * پر شد همه جا و جا نبودست
عطّار ضعيف را دل ريش * جز درد تو به دوا نبودست
59
هر آن عاشق كه او را جان بكارست * شب دوشينم او را « 2 » اعتبارست
تو گفتى هر سر موى تن من * ز درد و داغ غيرت تيغ و خارست
گمان بردم كز آه سر سربهمهرم * جهان يكسر پر از مشك تتارست
هامش
( 1 ) - اين غزل در مج و سل و مه : نيست
( 2 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد .
مم : دارد .