تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
ز شاخ عشق برخوردار گردى * اگر عشق از بن و بيخت بكندست « 1 »
سرافرازى مجوى و پست « 2 » شو پست * كه تاج پاك بازان تخته « 3 » بندست
چو تو در غايت پستى فتادى * ز پستى درگذر « 4 » كارت بلندست
بخند اى زاهد خشك ار نه اى سنگ * چه وقت گريه و چه جاى پندست
نگارا روز روز ماست امروز * كه در كف باده و در كام قندست
مى و معشوق و وصل جاودان هست * كنون تدبير ما لختى سپندست
يقين ميدان « 5 » كه اينجا « 6 » مذهب عشق * وراى مذهب هفتاد و اندست
خرابى ديده‌اى در هيچ گلخن « 7 » * كه خود را « 8 » از خرابات « 9 » اوفگندست
مرا نزديك او بر خاك بنشان * كه ميل من بمشتى « 10 » مستمندست
مرا با عاشقان مست بنشان « 11 » * چه جاى زاهدان پرگزندست
بيا گو يك « 12 » نفس در حلقهء ما * كسى كز عشق « 13 » در حلقش كمندست
حريفى نيست اى عطّار امروز * و گر هست از وجود خود نژند است

57

پى آن گير كاين ره پيش بردست * كه راه عشق پى بردن نه خردست « 14 »
عدوّ جان خويش و خصم تن گشت * در اوّل گام هرك اين ره سپردست
كسى داند فراز و شيب اين راه * كه سرگردانى اين راه بر دست
گهى از چشم خود خون « 15 » مىفشاندست * گهى از روى خود خون « 16 » مىستردست
گرش هر روز صد جان مىرسيدست * صد و يك جان به جانان مىسپردست
هامش
( 1 ) - اين بيت در سل : نيست ( 2 ) - فر : مكن رو پست ( 3 ) - سل : تخت . فر : بخت ( 4 ) - سل و فر : بگذرى ( 5 ) - فر : حقيقت دان ( 6 ) - سل و فر : كه دايم ( 7 ) - سل : گلشن ( 8 ) - سل و فر : در خرابات ( 9 ) - فر : خرابى ( 10 ) - سل : بمستى . فر : مستى . ( 11 ) - سل : هست بايد ( 12 ) - فر : گو نفس اندر ( 13 ) - سل : كسى كو يك نفس ( 14 ) - سل و مه و فر : اين غزل را ندارد . مم : دارد ( 15 ) - مم : چشم خونى ( 16 ) - مم : خونى .