ز شاخ عشق برخوردار گردى * اگر عشق از بن و بيخت بكندست « 1 »
سرافرازى مجوى و پست « 2 » شو پست * كه تاج پاك بازان تخته « 3 » بندست
چو تو در غايت پستى فتادى * ز پستى درگذر « 4 » كارت بلندست
بخند اى زاهد خشك ار نه اى سنگ * چه وقت گريه و چه جاى پندست
نگارا روز روز ماست امروز * كه در كف باده و در كام قندست
مى و معشوق و وصل جاودان هست * كنون تدبير ما لختى سپندست
يقين ميدان « 5 » كه اينجا « 6 » مذهب عشق * وراى مذهب هفتاد و اندست
خرابى ديدهاى در هيچ گلخن « 7 » * كه خود را « 8 » از خرابات « 9 » اوفگندست
مرا نزديك او بر خاك بنشان * كه ميل من بمشتى « 10 » مستمندست
مرا با عاشقان مست بنشان « 11 » * چه جاى زاهدان پرگزندست
بيا گو يك « 12 » نفس در حلقهء ما * كسى كز عشق « 13 » در حلقش كمندست
حريفى نيست اى عطّار امروز * و گر هست از وجود خود نژند است
57
پى آن گير كاين ره پيش بردست * كه راه عشق پى بردن نه خردست « 14 »
عدوّ جان خويش و خصم تن گشت * در اوّل گام هرك اين ره سپردست
كسى داند فراز و شيب اين راه * كه سرگردانى اين راه بر دست
گهى از چشم خود خون « 15 » مىفشاندست * گهى از روى خود خون « 16 » مىستردست
گرش هر روز صد جان مىرسيدست * صد و يك جان به جانان مىسپردست
هامش
( 1 ) - اين بيت در سل : نيست
( 2 ) - فر : مكن رو پست
( 3 ) - سل : تخت . فر : بخت
( 4 ) - سل و فر : بگذرى
( 5 ) - فر : حقيقت دان
( 6 ) - سل و فر : كه دايم
( 7 ) - سل : گلشن
( 8 ) - سل و فر : در خرابات
( 9 ) - فر : خرابى
( 10 ) - سل :
بمستى . فر : مستى .
( 11 ) - سل : هست بايد
( 12 ) - فر : گو نفس اندر
( 13 ) - سل :
كسى كو يك نفس
( 14 ) - سل و مه و فر : اين غزل را ندارد . مم : دارد
( 15 ) - مم :
چشم خونى
( 16 ) - مم : خونى .