در مشاهده روح را بىنهايت است . به قدر تمكين حقّ جمالش بنمايد . در بدايت جان را در مشاهده درنگ نيست ، زيرا كه سطوات ذات به صدمتش از رؤيت در سكر كلّى اندازد . در آن وله ديده را قدرت ديدن نيست . چون برسد به مشاهدهء معرفت و وصلت در مشاهده دير بماند ، ليكن هيمان و هيجان وجدش از حلاوت جمال مضطرب دارد .
( 265 ) چون علل حدثانى از روح محو شود ، روح با مشاهده خو كند ، و بنعت مشاهده در مقام صحو شود . آنگه صاحى سكران است و سكران « 8 » صاحى ، تا « 1 / 8 » در مشاهده به جائى رسد كه خطاب خاصّ در حجال انس از حقّ بشنود . محبّت صرف عاشقان را آنجا حاصل شود ، تا درين مزار زيارت نكنند ، روى آن نگار طرّارشان ديدن « 10 » مسلّم نيست ، زيرا كه طامات را درين منزل رقم نيست . متواريان شهوت « 11 » اگر به چشم غفلت ، اى جان نيكوان ! از عكس چشم تو « 12 » در تو نگرند ، در عشقشان باور مدار « 1 / 12 » كه بطبع آشفته به جانان « 13 » نتوان رسيد . پاىدرازان دست كوتاهند . دعوىگران بىمعنىاند « 14 » . درين آئينه « 1 / 14 » نقش آدم نيست . آدم را چه بينند ، چون « 2 / 14 » آدم را بىنقش « 15 » آدم نديدند ؟ زهى طرّهء طرّارت كه در باع عشق جز خم در خم ندارد . زهى حلّهء « 16 » نيمكارت كه در هر تار و پود جز از انس حسن صد هزار رقم دارد . رباعيّه « 17 - 4 » :
هامش
( 8 ) و سكرانG: سكرانA.
( 1 / 8 ) تاG: + به حدىA.
( 10 ) طرارشان ديدنA: طرار به ايشانG.
( 11 ) شهوتG: شهوتستA.
( 12 ) از عكس چشم توG: ايشان را ببينى كهA.
( 1 / 12 ) مدارG: مكنA.
( 13 ) به جانانA: بجانتG.
( 14 ) بىمعنىاندG: بىخمارندA.
( 1 / 14 ) آئينهG: آينهA.
( 2 / 14 ) چونG: چوA.
( 15 ) بىنقشA: بىنفسG.
( 16 ) حلهA: خطهG.
( 17 - 4 ) ص 131 ، رباعية . اى ترك . . . ز سيم كان خوانم منG: -A.