نهايت نيست ، و عقل را در كشف عشق روايت نيست . او كشف در كشفست ، ظاهر در باطن ، باطن در ظاهر ، آخر در اوّل ، و اوّل « 2 » در آخر . از كشف چه گويم كه كشف نشان ندارد ، و نشان نشان « 3 » درين باب « 1 / 3 » بيان ندارد ؟
( 260 ) ما را در عشق روى تو بستان « 4 » كشف است . بلبل جانم در آن بستان مست ازل « 5 » گل حسن چيد است « 1 / 5 » ، زيرا كه نسّاج غيب نيمكار آدم در حسن آن روى تنيد است . دل را گفت كه از بلاش مگريز ، و در رنگ يكتايى عشقش رنگ دويى « 7 » مياميز . بدخوئى معشوق در وصال و هجران عاشق و عشق را نيكوست ، زيرا كه از آن عشق تا اين عشق در حقيقت چو بنگرى ، اوست « 8 - 9 » . رباعية « 9 » :
اى دل ! قدح بلاش چون نوش بكش * صد بد ز براى روى نيكوش بكش .
تا حلقهء بندگيش دارى در گوش * او كم نكند ، تو پنبه از گوش بكش .
الفصل التاسع و العشرون فى مشاهدة العاشقين
( 261 ) اعلم يا اخى ! - اراك اللّه « 16 » جمال جلاله - كه عاشق چون « 1 / 16 » از عشق انسانى تربيت يافت و بنور افعال پيدا و بينا گشت ، و اين منازل را كه
هامش
( 2 ) و اولG: اولA.
( 3 ) و نشان نشانA: و بسان ؟ ؟ ؟ انسانG.
( 1 / 3 ) بابG: -A.
( 4 ) بستانG: سانA.
( 5 ) مست ازلG: -A.
( 1 / 5 ) چيد استG: حنيدA.
( 7 ) دويىG: روىA.
( 8 - 9 ) زيرا كه . . . اوستA: زيرا كه آن عشق با اين عشق در حقيقت بنگر كه اوستG.
( 9 ) رباعيهG: -A.
( 16 ) اراك اللّهG: بارك اللّه فىA.
( 1 / 16 ) چونG: چوA.