استراق حكمت غيب مىكند - بسوزد « 1 » ، و ديدههاشان بسهام شرر عشق بدوزد .
( 209 ) دل را تلقين ذكر كند ، عقل را در رؤيت مقادير غذا از « 2 » فكر كند ، روح را از چهار راه « 3 » عناصر تعرّض نفحات ربّانى فرمايد ، حواسّ را مزدورى جان و عقل فرمايد ، تا خلق و خلق صفاى كلّى گيرد . سطر جان از ندم رقم كند ، صحايف معاصى مىخواند ، و از لوح طبع غيوب نفس مىداند . مشغول به تزكيهء صفات شود ، جلايش « 6 » در خلوت باشد ؛ كم گفتن و كم خوردن و كم خفتن سيرت وى شود ؛ مرغزار ذكرش جز سجود و ركوع نيست ، زفرت و عبرت از خجلت در خلوت او را حاصل شود .
( 210 ) بعد از آن چون بسوخت در دم عبوديّت ، برد انس « 9 » از عالم ربوبيّت در دلش پديد آيد ، و از درد دل يك زمان بياسايد « 10 » . در بعضى از اوقات چشم جانش بگشايند ، و عرايس تجلّى وى را بنمايند ؛ رياح عشق در زمين دلش وزيدن گيرد ، و بقوّت آن اثقال عبوديّت مىكشد ، و از قدح ايمان اين « 13 » شراب مىچشد . جانش نور ربوبيّت از قنديل عبوديّت استفادت مىكند ، و بدان « 14 » خو مىگيرد ؛ باز عشقش را از « 1 / 14 » جناح عبوديّت بال مىرويد ، و بمنقار ارادت در زمين دل دانهء « 15 » نقطهء « 1 / 15 » پرگار الهى « 2 / 15 » چو كلنك مىجويد .
( 211 ) عالم عبوديّت مشرق جمال ربوبيّت است ، در آن صحرا از باغ قرب بوى خوش اتّحاد درآيد « 17 » . اگر ندانى ، حديث « لا يزال العبد
هامش
( 1 ) بسوزدG: بسوزاندA.
( 2 ) غذا ازA: غداG.
( 3 ) از چهار راهG: اين چهار راهA.
( 6 ) جلايشhG: خلوتAجلوتشG.
( 9 ) برد انسG: بر دانشA.
( 10 ) بياسايدhG: نياسايدGتباسايدA.
( 13 ) اينG: آنA.
( 14 ) و بدانG: و با آنA.
( 1 / 14 ) ازG:
-A.
( 15 ) دانهA: -G.
( 1 / 15 ) نقطهG: نطفهA.
( 2 / 15 ) الهىG: خدائىA.
( 17 ) در آيدG: آيدA.