تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبهر العاشقين ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
و آنچه گفته شد « 1 » اى دوست ! جز خدعت نبود ، و اگر نه جان آدم از گل آدم كجاست ؟ و منزل قدم در حدث چه جاست ؟ آئينهء خيال در عشق بكلّى « 3 » مزوّر است ، جان پاك در عشق پاك بنور قدم منوّر است . چون رسيدى « 1 / 3 » بعالم انصاف ، مقام التباس در عين توحيد شركست . چون « 4 » بدانستم ، هزار شكر است . بيت :
اى سنائى چو شعر « 6 » دادت يار * دست از اين « 7 » شاعرى و شعر بدار .
دست و پائى همىزن اندر جوى * چون به دريا رسى ، ز جوى مگوى .

الفصل العشرون فى بداية هذا « 11 » العشق و هو العبودية

( 208 ) اعلم يا اخى - زيّنك اللّه بنور عبوديّته - كه عاشق ساده چون از حدّ امتحان عشق انسانى بعشق ربّانى آمد ، حاجتمند مدارج معاملات باشد ، تا بدان نردبان پايه سوى عالم ازل شود ؛ با حرقتى عظيم « 14 » و خلقى كريم خود را به زيور طاعت متلبّس « 15 » كند ؛ نفسهاى خاكى را به زندان مجاهده فرستد ، و بندهاى رياضت برنهد . مجرّهء طبيعت از كهكشان شهوات خالى كند . بشهب « 17 » انفاس عشق دروازه‌بانان وسواس - كه از آسمان دل
هامش
( 1 ) شدG: + باتو ؟ ؟ ؟ ( ؟ )A. ( 3 ) به كلىG: كلىA. ( 1 / 3 ) چون رسيدىG: چو رسيدكىA. ( 4 ) چونG: -A. ( 6 ) شعرG: شرعG. ( 7 ) اينG: -A. ( 11 ) هذاG: -A. ( 14 ) عظيمA: عظيمهG. ( 15 ) متلبس : ملتبسGA. ( 17 ) بشهبG: به شبهتA.