( 143 ) چون مهر مهر نقوش خاتم 228 ملك اعلاى معرفت شد ، صبغ قدّوسى از خم سبّوحى « 2 » در جامهء « 1 / 2 » ايشان زد ، تا يكرنگ شدند در ره مقاصد جان « 2 - 3 » آشفته بنعت طلب جانان در صور كائنات ؛ حقّشان در عبوديّت مهل فرمود ، تا داد « 4 » تزكيهء حال از ره شريعت و حقيقت بدهند ، تا در آن قانون آداب عبوديّت بدرگاه ربوبيّت بجاى آورند ، تا در « 5 » مقامات قبل الحالات جمع كنند .
( 144 ) آنگه چون صفاى ذكر برسم معامله در شغاف قلب ايشان رسوخ يافت ، اقتضاء طلب مشاهده شد . حقّ بعنايت قدم لا داخلا و لا خارجا از جميع اكوان « 9 » بجان ايشان - بلكه به صورت ايشان - در حقيقت متجلّى شد . على الخصوص از دائرهء وجود انسان جان را فيض رحمان داد ، تا خلق قدم در خلق برسم « 11 » عدم 229 بديدند « 1 / 11 » ، و از آنجا « 2 / 11 » منزل عشق لايزاليشان پيدا شد ، زيرا كه از قدمبهقدم حدث « 12 » را راه نيست . اگر چه گويند « بتوان رسيد « 1 / 12 » » ، جز به تربيت عشق حدثانى بعشق « 13 » رحمانى نتوان رسيد « 1 / 13 » 230 : الّا در يك منزل كه آن را شهود « 14 » صرف قدم گويند ، كه از رسم حدث بيرونست . و آن منزل خواصّ انبيا و رسل « 15 » و اصفياء معرفتست . هر كه از آنجا قدم بردارد ، در وسايط او را منزلى نيست ، و اين در احوال ايشان نوادريست .
هامش
( 2 ) سبوحىG: صبوحىA.
( 1 / 2 ) در جامهG: در جام حامهA.
( 2 - 3 ) مقاصد جانG:
مقامات صد جانA.
( 4 ) دادG: -A.
( 5 ) درG: -A.
( 9 ) اكوانG: -A.
( 11 ) برسمG: رسمA.
( 1 / 11 ) بديدندG: پديد آيدA.
( 2 / 11 ) و از آنجاG: از آنجاىA.
( 12 ) حدث راG:
حدوثA.
( 1 / 12 ) رسيدG: رسيدنA.
( 13 ) بعشقG: بىعشقA.
( 1 / 13 ) نتوان رسيدG: -A.
( 14 ) شهودG: عهودA.
( 15 ) انبيا و رسلG: انبياء ملكA.