صفات خاصّ در اقداح افراح فعل بجان جان بتأثير « 1 » آمد 136 ، او را تهييجى نمود ، به صفاى « 2 » وجد اقتضاى طلب كرد 137 .
( 121 ) چون به جستوجوى « 3 » معشوق درآمد ، جوهر فطرت روح ناطقه از سر ارادت « 4 » در مركب طلب از « 1 / 4 » رنجورى نايافت كام 138 در بطنان اشباح استرواح طلب كرد 139 . ندانست كه آن « 5 » حديث 140 بىرسم « 1 / 5 » دخول و خروج صفات رحمانى در حواشى حدثانى برون از گل انسانيست ، تا بىمكان را در لا مكان جستى « 6 - 7 » 141 ، و غبار حدوثيّت بقطرات دموع حزن عشق از چهرهء عروس « 8 » قدم بشستى 142 . چون فطنت ادراك حقايق در زمان ارادت دستش نداد 143 ، رسم عشق او را در آينهء اكوان و حدثان « 9 » جمال معشوق نمود 144 . زيرا كه از امر ربّانى در ديدهء جاودانى پردهء عروس قدم داشت 145 ، از معشوق 146 برسم معشوق محجوب شد . لاجرم « 11 » اين مسكين از نايافت صرف قدم ، بديد نوزادگان « 11 - 12 » عدم 147 مبتلا گشت 148 ، و روزى به بازار « 12 » امتحان برآمد ، تا مگر در « 1 / 12 » درياى نيستى در طلب جوهر « 13 » هستى « 1 / 13 » از غم جانان دست و پائى زند ، تا ناگه آن عروس طرازى 149 به صفت بىنيازى « 14 » 150 درآمد ، و اين غرچهء روزگار عشق - چون كردان ابله - به روى « 15 » نگارين جان بوالعجبش « 1 / 15 » بربود ، و از سرش مايهء « 2 / 15 » عاقلى بستد .
هامش
( 1 ) بتأثيرG: تأثيرA.
( 2 ) به صفاىG: بصفاتA.
( 3 ) به جستوجوىG: جستوجوىA.
( 4 ) ارادتG: استرادA.
( 1 / 4 ) ازG: -A.
( 5 ) آنG: اينA.
( 1 / 5 ) بىرسمA: رسمG.
( 6 - 7 ) حدثانى . . . جستىG: حدثان در مكان عشقA.
( 8 ) عروسG: سرA.
( 9 ) و حدثانG: حدثانA.
( 11 ) لا جرمG: ما لم جرمA.
( 11 - 12 ) بديد نوزادگانG: بديكزادگانA.
( 12 ) به بازارG: در بازارA.
( 1 / 12 ) درG: -A.
( 13 ) جوهرG: جواهرA.
( 1 / 13 ) هستىA:
نيستىG.
( 14 ) به صفت بىنيازىG: صفات نيازىA.
( 15 ) به روىG: بر روىA.
( 1 / 15 ) بوالعجبشG: بوالعجبA.
( 2 / 15 ) و از سرش مايهءG: و سرمايهA.