در خشم شدى كه « 1 » گفتمت ترك منى * بيزارم از اين « 2 » حديث ، هندوى توأم .
الفصل السّادس فى كيفيّة جوهر العشق « 4 » الانسانىّ و ماهيّته « 1 / 4 »
( 85 ) اعلم يا اخى « 5 » - ارشدك اللّه طريق « 1 / 5 » العاشقين - بدان « 2 / 5 » كه اصل عشق چهار چيز است ، و از تركيب آن چهار چيز عشق انسانى « 6 » و روحانيّات مكان گيرد « 7 » . چون « 1 / 7 » طبع جان از طبع انسانى جدا شود ، و حسن جان از حسن صورت - كه عالم باد و خاك و آتش و آبست - بتأثير فطرت فعلى « 8 » مقدّس شود ، و زرّ كانى 15 در اين عالم بهغايت پرورش به صفت اصلى معدنى شود ، در آن جوهر رقّت و لطافت به حدّى شود كه « يضىء بنفسه فى نفسه » از اركان اربع عشق ركنى « 11 » پديد آيد .
( 86 ) چون بدين صفت گشت ، استعداد قبول جمال روحانيّات « 12 » يافت 16 ؛ پس از آن « 13 » در ديدهء سرّ نور روحانيّات ملكوت - كه اصل حسن است - در او « 14 » پيوندد ، زيرا كه حجاب جان انسانى « 1 / 14 » برخاست 17 . چون « 2 / 14 » نور جان بنور معدن متّحد شد 18 ، دو ركن « 15 » از جوهر عشق حاصل آمد . بعد از اين صفات مستحسن هم رنگ « 16 » مستحسن شد 19 : ثلثان قمر عشق از خسوف بيرون آمد ،
هامش
( 1 ) كهG: چوA.
( 2 ) بيزارم ازينA: بگذاشتم اينG.
( 4 ) العشق ( عشقG) الانسانىG: عشق للانسانA.
( 1 / 4 ) و ماهيتهG: و مائيتهA.
( 5 ) يا اخىG: -A.
( 1 / 5 ) طريقG: لطريقA.
( 2 / 5 ) بدانA: -G.
( 6 ) و از تركيب . . . انسانىG: و آن چهار چيز عشق انسانى در تركيبA.
( 7 ) مكان گيردA: مكانگير شودG.
( 1 / 7 ) چونG: چوA.
( 8 ) فعلىG: فعلA.
( 11 ) ركنىG: + از اركانA.
( 12 ) جمال روحانياتG: روحانىA.
( 13 ) آنG: آنكA.
( 14 ) اوG: -A.
( 1 / 14 ) جان انسانىG: خاك انسانىA.
( 2 / 14 ) چونG: چوA.
( 15 ) دو ركنG:
و ركنA.
( 16 ) همرنگG: چو همرنگA.