برمىآيد . در آئينهء لطافت جوهر صورتش نگه كن ، تا نور كوكب [
b
21 ] جانش در بشرهء صفات بجهان خلقش چون متشرّق مىشود ، در دفتر حروف افعالى در ورق حسن و جمالش نقش صفاتى چون مرقوم مىگردد .
( 56 ) در قامت او دلم را قيامتهاست ، در رؤيت جمال او نفسم را ديانتهاست ، در ره هجر او دلم را ولايتهاست ، در ميدان وصال او روحم را با چند عشق مبارزتهاست . گوئى كه كدام جوهر بود ، كه از سلك ملكوت بگسيخت ، يا كدام دلبرى بود از عرايس خانهء جبروت كه ازين خسته جان « 8 » بگريخت ؟ شعر :
من خود صنما سوخته خرمن بودم ! * وز « 11 » عشق تو من كشيده دامن بودم ؛
تو نيز بيامدى بآزردن من * در شهر مگر دست خوشت من بودم ؟
الفصل الخامس فى فضيلة الحسن و الحسن و المستحسن
( 57 ) [
a
22 ] چون بذر فطرت از قالب قدرت به تربيت حسن قدم از شاهراه عدم بجهان حدثان درآورد ، خلعت خلافت پوشيد « 17 » ، و علم
« عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها »
« 17 - 18 » در خزانهء اسرار به گوش جان از حقّ نيوشيد . افسر
هامش
( 8 ) خسته جان : خسته جان راA.
( 11 ) وز : شايد « در » .
( 17 ) پوشيد : پوشيدهA.
( 17 - 18 ) سورهء 2 ( البقرة ) آيهء 29 .