دست ندانستند « 1 » .
230 فصل ( فى الشطحيّة 6 للحلّاج )
( 696 ) از شرط اتّحاد گفت « عجب دارم از تو و از من . فنا كردى مرا از خويشتن به تو . نزديك كردى مرا به خود ، تا ظنّ بردم كه من توام و تو من . »
( 697 ) قال : همان اشارت است . از مشاهدهء كلّ بكلّ سخن گفت ، لكن ظنّ و همست ، و بشريّت سهو است . او دانست كه حقّ واحدست ، در احديّتش قلّت و كثرت نيست . مستان چنين دم بسيار زنند ، اگر چه دانند كه عين الوهيّت متناول خلقيّت نيست . سوزى و لذّتى كه عاشقان را از روى معشوق خيزد ، اگر ( از ) خرّمى كلّ ، تنزّه « 12 » آغاز كنند . نبينى كه جائى گويد در مستى :
231 فصل ( فى الشطحيّة 7 للحلّاج )
( 698 ) « موجود من مرا از وجد غايب كرد ، و معروف من « 17 » مرا
هامش
( 1 ) ندانستندS: ندانستM( 12 ) تنزهM: تبرهS( 17 ) معروف من : معروفSMمعروفىA