درآويخت . گفتند « اين چيست ؟ » گفت « يكى شرطى خواهد بود ، و يكى صاحب مكس . هر دو را در غارى كرد ، و در غار محكم به سنگ بگرفت . بعد از مدّتى يكى برفت . ايشان را هر دو زنده يافت ، از غار بيرون آورد . همچنان شدند كه علىّ گفته بود .
( 592 ) قال : كرامات وى جواب خصم است . از قصّهء خضر - عليه السلام - كشتن غلام برخوان ، و فعل ايشان فعل حقّ دان ، كه ايشان به همه زبان از حقّ مخاطباند . اگر ترا هيچ اهل دين راز دانستندى ، از روى عرايس اسرار پردهء رفيق انوار بديدندى . اينها سيّاران آسمان ملكوتاند . طالعشان از سعد اكبر ، جز سهم الغيب الهى نيست از شواهد غيب . در هر شاهدى ، سرّ غيبى ببينند .
193 فصل فى شطح ابى بكر الطمستانى
( 593 ) طمستانى در شطح گويد كه « طريق بحقّ بسيارست . » ديگر گويد كه « طريق او راست ، و هيچ طريق به دو نيست . »
( 594 ) قال : يعنى راه عبوديّت پيداست ، ليكن بر كنه قدم راه نيست . صدّيق اكبر چنين گويد كه « سبحان آن خداوندى كه هيچكس از خلق او را نيابد ، الا بعجز از معرفت او . » جانا ! راه پايهء اوست ، در او راه نيست . حدث از قدم كيست ؟ و حدث را راه بارى چيست ؟ حدث غبار عدم است ، و نزد طوفان قدم قيام كون نيست .