190 فصل فى شطح ابى سهل البيضاوى
( 587 ) گويند : ابو سهل بيضاوى در وجد بود . مريدى صادق داشت ، برزگرى كردى . اتّفاقا مريد را در آن وقت نوبت آب بود .
با خود انديشه كرد كه اگر بروم ، از وقت شيخ بازمانم ؛ و اگر بازايستم ، از آب بازمانم . در خدمت شيخ توقف كرد . شيخ از وجد بيرون آمد ، مريد را گفت « برو ، كه كشتهء ترا آب دادند . من در حالتى بودم كه اگر خواستمى كه هر دانهء تخم كشتزار بشماريدمى ، توانستم . »
( 588 ) قال : اين سخن سر فراستست هران ديده كه از نور غيب نور گيرد ، از عرش تا بثرى ، ذرّات كون ببيند . چنين گويد نقشنگار سراى غيب - صلوات اللّه و سلامه عليه و آله - « اتقوا فراسة المؤمن ، فانّه ينظر بنور اللّه . »
191 فصل فى شطح ابى مزاحم الشيرازى
( 589 ) گويند : ابو مزاحم شيرازى ببغداد رفت . در حلقهء شبلى بنشست . گفت « شيخ ! مسئله دارم . » شبلى روى بگردانيد گفت « اين گران كيست ؟ » ساعتى فروگذاشت . ديگر بار مسألهاى پرسيد ، ديگر بار شبلى مكرّر كرد كه « اين گران كيست ؟ » ابو مزاحم گفت سيوم نوبت كه « أيّد اللّه الشيخ ! درين سؤال مرا هيچ فايده نيست .