افعال بنهفتى ، شوارع عبوديّت از طوفان قهر ربوبيّت منطمس شدى .
آنگاه وجود عارف با اصل عدم رفتى ، بقدم موجود شدى . آنگاه متّصف گشتى بأخلاق عشق ازل . سرّ انبساط جان غيبى را حلاوت يافت بقا دادى . چون از فنا در بقا رفتى ، سرّ اتّحاد پيدا شدى . چون در عين واحد گشتى ، عهد كون ازو برون رفتى ، وجود را « 5 » فراموش كردى . از عدم انديشه نكردى ، در قدم ياد نكردى . چون حلاوت يافت تمام شدى ، خود را قبلهء خود ديدى . چون توحيد كمال يافتى ، علم از صفت برخاستى ، امر منقطع شدى ، عاشق معشوق گشتى ، لباس عبوديّت صبغ ربوبيّت گرفتى .
( 579 ) آنگاه صلصل مست جان بجناح احديّت در آزال و آباد بپريدى . جز اين زمزمه در دمدمهء وله نگفتى كه « أنا الحقّ » . آنك درين عشق مستعار امر عشق بودى ، در قامت قيامت عشق بر عرصهء عبوديّت دور زور ربوبيّت زدى . آن از خرّمى حرّيت است ، و از يافتن حظ ربوبيّت . بدايتش دور در نماز بود ، نهايتش شكر در راز . آنك از صورت ملك قرام فلك شد ، و از درياء ربّانى به كف انسانى كف گيرد ، جز صورت صدف رسم از درّ صافى حقيقت نشناسد . يك زمان « 16 » در معانى جستن مكنون پاك شو . از پنجرهء كنگرهء چرخ اطلس شموس و اقمار سرّ تجلّى استوا بينى . تو از كجا ؟ و گنج كيان دولت معرفت از كجا ؟
دل بردار از جان و دل چون ماه و چون مهر حظّ ذو الجلال از خطّهء نقاب آيات بنمايد . عروسان بنگر ، جامهء تجلّى بينى ، كه چون در طور ارواح بجناح بروق نور ازل پرند .
هامش
( 5 ) وجود راS: -M( 16 ) زمانS: زمانىM