باشد آنك كون در استيلاء استواء قهر قدمش محو است ؟ « كان اللّه و لم يكن معه شىء » حديث سيّد موحّدانست - عليه السلام -
« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ »
« 3 » بيخ اشكال از محلّ خيال برآورد .
( 487 ) جانا ! آنچ حقّ خبر داد از ذات خويش ، خبر او علم است بنفس او . اگر كشف كند ، خلق درنيابد ، عقل ازو بگريزد ، و هم برو انكار كند . حدث نزد قديم چون بماند ؟ ايمان خلق تصديق به وعدست ، اثبات او كردن بر غيب نه بر عيان . اگر شاهد شدندى به دو ، ايمان معرفت شدى . ليكن چون بايمان بر در غيب ايستادهاند ، از عجز در منازل نكراتاند . بتحيّر عاجز چون درو رسد ؟ چون عجز حجاب اوست ، بايمان اهل حدثانى قديم را چون يا بى ؟ كه او در قدم قديم است .
قدم او از ازل و ابد و قدم منزهست . ايمان ازو بدوست . او او را شناسد . آنچ صديق گفت - رضى اللّه عنه - « العجز عن درك الادراك ادراك » از فناء خلق در حقّ خبر داد . ديگر دلخوشى داد ايشان را ، گفت « عجز ادراكست » ، تا از حظّ ايمان بازنمانند . و اگر نه عاجز مدرك چون باشد ؟
157 فصل فى التوحيد
( 488 ) اى آدم ! تو آدم را چه دانى ؟ اى آدم ! آدم از خاتم
هامش
( 3 )لَيْسَ كَمِثْلِهِ . .: سورهء 42 ( الشورى ) آيهء 9