نعوت از قدم در قدم نگرانست . سناى صفاء وحدت او را به جامهء تجلّى ملتبس كند ، تا بدان جامه جان همرنگ آن جامه مىشود . چون سماع بهغايت شد ، نگار عيان شد ، دويى پنهان شد . آنچه بيند ظاهر باطن شود ، و باطن ظاهر گردد . به همه وجود وجود را ببيند .
125 فصل فى وصف مشاهير الاولياء
( 376 ) بجان جانپرورم كه اگر در حسن شهود شعرات درد - ناكم در محبّت « 9 » جمله جان گردد ، و جانان در آن عيان گردد ، هر يكى ديدهئى شود ، و معشوق بدان ديده ديده شود . هنوز سماع جانپرورم ، بر كمال مشاهده نيست . و بلبل تنزيه سرايم ؛ هنوز او را نطق « أنا الحقّ » نيست . اى صدف اخضر قاف قلزم صفت ! لؤلؤ معرفت در دهان محبّت ، كجا دارى ؟ اى عنقاء بيداء ازل بجناح قدم بپر ! در هواى آباد در آشيان حدث چه كار دارى ؟ اين رنگ خودپرستانست و بانگ سالوسان ، كه به هرزه رهى ده نعرهها كنند ، و از بهر فلان و به همان ، از خرى و خر خرى بهر لحظه آنچه ندارند در صد بازار بها كنند . اگر اين جمال نيابند ، شايد ؛ زيرا كه از رعنايى چون « 18 » خر هر ساعتى مى درآيند . از بهر افسوس حلقه گيرند ، و از صادقان حضرت نصيحت نپذيرند .
( 377 ) اى دهر دهّار ! كجاست شهقهء شبلى ؟ كجاست زعقهء
هامش
( 9 ) در محبت : + نهSM( 18 ) از رعنايى چون : از رعنا بىچون چونSM