اسرار خود را با دو كون در باز ، تا به عيّارى در عشق نيكنام شوى ، و با عروس قدم همنام . شرمت نيايد - اى بتپرست بتخانهء شاهدان ملكوت ! - كه نزد عروس جبروت را ياد نارى . به شمشير عشق سر گل بردار ، تا در جهان جاويد برسم عبوديّت محجوب نگردى . اى ذو الجلالى كه جان حريفان عشق بعشق از غير عشق مقدّس دارى ، و تخم معرفت قدم در زمين محبّت ايشان كارى ! اى ذو الكمالى كه سراپردهء عرش و كرسى بلطف لطيفى بر جان هر ذرّهئى بردارى ! بيگانهء آشنايان معرفت را تو در « 8 » آشنائى آشناى خويشى . اى آشناى خويشان عشق ! تا كى خود را خويشى ؟
( 307 ) اى زندگانى هر زندهاى ، و اى از خاك برآورندهء هر مردهئى ! توئى كه از درخت موسى مرغان تجلّى را جرس
« إِنِّي أَنَا اللَّهُ »
« 11 » زنى . توئى كه در جبال فاران شاهد طور سينا نمائى . توئى كه در بحر طوفان نوح نوحهگر
« لا تَذَرْ »
« 13 » را آموزى . توئى كه جلباب فقر خاموش « لا احصى ثناء » به سوزن
« دَنا »
« 14 » دوزى . بجان هر جان - اى جان هر جان ! - كه اين طفل مادر عدم را از دايهء فلك بستانى ، و در حظاير قدس نزد روح روح ملك بنشانى ! تا كى از بهر ناخوشى و خوشى دريافت و نايافت خريطهء امتحان كشم ، و درين سراب تراب از كاس وحدت شراب راوق صفت چشم ؟ سر اين جهان و آن جهان نمىدارم .
جهان دارا ! بجهان داريت ، كه جان بىجانم بجهان بىجان رسان !
هامش
( 8 ) تو درM: در توS( 11 ) سورهء 28 ( القصص ) آيهء 30
( 13 )« لا تَذَرْ »راM:لا تَذَرْS؛ سورهء 71 ( نوح ) آيهء 27
( 14 )دَنا: سورهء 53 ( النجم ) آيهء 8