جان عمر جاودان يا بى ، و در جهان مريدان عشق را قبلهء جانان باشى .
چه مرغى كه رخت عشقت خراسان وحدت برنتابد ؟ چه شمسى كه جز از مشرق قدم برنيايى ؟ اگر از آدم و حوّا نسب دارى ، با حريف در مجالس عشق چه گذر دارى ؟
98 فصل ( أيضا فى شطح أبى الحسين النورىّ )
( 301 ) گويند كه ابو الحسين نورى - رحمة اللّه عليه - بر لب فرات خفته بود ، و از دست سرما به آفتاب رفته . قرابتى نزديك از ميراث پدر او ملكى نفيس به سيصد دينار فروخته بود ، و به نزد او آورده .
آن زر بستد و متمكّن بر لب فرات بنشست . درستها يك يك بيرون مىآورد ، و در دجله مىانداخت ، و مىگفت « اى سيّدى ! بدين قدر مرا مىفريبى . » ناتمامان به دو انكار كردند ، گفتند « اگر در راه خداى خرج كردى ، أولى بودى » .
( 302 ) قال : اين قول كسيست كه يك شمه از بوى حقيقت نشنيده است . اگر عارف در عارف حجاب شود ، بايد كه خود نيز در بحر اندازد . فكيف كه هر دو كون ؟ هر چه يك طرف چشم جان بيننده را حجاب كند ، بايد كه آن حجاب را مضمحل گرداند ، از عين تمكين آن را يك يك درمىانداخت ؛ و اگر نه ، به يكدفعه در انداختن واجب بود ، تا از فتنهء اين زودتر رستى .
( 303 ) نبينى كه حقّ - سبحانه و تعالى - از حال سليمان چون