از توانگرى بقا در فقر فنا افتاد . چون غناء وصول در خزانهء عزّت كنه قدم يافت ، دانست كه سرّ تنزيه مراد آن دارد ، كه حدث از قدم جدا شود به زبان « لا احصى ثناء » . از غناء بىخودى در معرفت دست بداشت ، زيرا كه طريق وصول در سير حدث بنگرديد . گفت « الفقر فخرى » .
( 299 ) اى فقير دلسوز ! اى شمع جهانافروز ! طبع جان از طمع وصول قدم مبرا كن . به فقر بىفقرى ، و به رنگ جان نايافت صورت فقر مطرا كن . چون بألماس خرد درّ درج بدر سفتى ، بجلال بىچونى حقّ كه سرّ اسرار به زبان بىزبان گفتى . نورى از قلّت ادراك جمال حقّ در مشاهدهء حقّ جنبيد ، زيرا كه قربت آنجا بعيدست . حدث از جناب قدم كيست ؟ و مرغ روح در قفص ازل چيست ، چون صمديّت از مطالعهء خلقيّت منزّهست ؟
( 300 ) اى عقل و جان ! كجاييد ؟ شما از آن جهان طلب مزد خدمت كنيد ، و زود ازين ميدان بمركب نيستى گذر كنيد . اى حكيم ! تا كى حكمت نظم كنى ، و بازار عقل بدين نزهات گرم كنى ؟
نديدى كه
« شَدِيدُ الْقُوى »
« 16 » در
« سِدْرَةِ الْمُنْتَهى »
« 18 » با حريف
« دَنا »
چون خويشتندارى كند ، چون گويد
« وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ »
؟ « 17 » رو كه بر شاهان تصوّف زمانه ، و نزد گردان معرفت يگانه ، تازهرويا ! اگر شرف مكان مكين خواهى ؛ بند طبع آدم بگسل تا هم چون
هامش
( 16 ) سورهء 53 ايضا ، آيهء 5 و 13
( 18 ) سورهء 53 ( النجم ) آيهء 8
( 17 ) سورهء 37 ( الصافات ) آيهء 164