گفت : اگر كنم ، توئى نه من . و بايزيد را در فعل آورد ، تا يقينش بيفزايد . در مشاهده گفت : بگو ، تا بباشد . بايزيد بحقّ گفت ؛ حقّ براى او در بيابان آسمانها و زمينها و درياها و كوهها بيافريد . آنگاه بايزيد را بنمود : حقيقت توحيد آنست كه آن همه مكر است در تجريد توحيد . آن لؤلؤ صبيان است . حقّ بحقّ قايم در اوّليّت و آخريّتش ، خلق نيست . رسوم مندرج و طرق منطمس صروف علل ، و علل از خلل خيل از فعل خلق را ( ؟ ) و آن مدارج سعد است . خداوند ازين اشارت منزّهست .
« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ »
« 8 » . حديث رداء كبريا و ازار عزّ تجلّى صفاتست ؛ غيب ديدن و حيران شدن ، صفت بندگيست . هر چه يافت از ملك حقّ ، گفت كه ذرهئى نبود .
( 254 ) اين چه گفت كه با ذات حقّ شدم ، سخن انائيّت است ، حديث مستان معرفت . نبينى كه چون باز آمد از حال ، گفت : من من بودم ، حقّ حقّ سبحانه ؛ اين همه مخائيل توحيدست .
اگر چه در محلّ التباس تو ديدگان را تحقيق است ، در شوراب سراب قمر جمله بىدستوپاى ، دست و پاى بيخودى مىزنند . از عجز معرفت بسر مىپويند ، قدم قيّومى ازل ازل مىجويند . از آن مستى رمزها چنين مىگويند . در لوح خيال سطر كج مىخوانند .
حريف دير آمده جانا آشناى كس نشد ، جمله لاف عشق است نسخهء كاف كفر .
هامش
( 8 ) سوره 42 ( الشورى ) آيهء 9