و گوى در ميان است و كارران كار مىراند و « جف القلم » « 1 » هركس بهوس ياد همىبنمايد . و بحديث هو كه نبشته بود ، چون حق سبحانه و تعالى زفان خلق از كلمهء هو معزول « 1 » كرده است ما نيز قلم و رقم ازو برداشتيم ، زيرا كه كلمهء هو از ميان جان و قعر دل و صميم سينه برآيد ، هركه درو حرف زبان در باقى نكرد جمال و معنى هو او را روى ننمود و اين حرف او را حاصل نيامد و هذه كفاية . كل موجودات را يك هو كفايت است . در يك نبشته شست هو نبشتن و از هو سخن گفتن و از بلاغت و طفوليت نشان دادن استغفر اللّه و اتوب اليه ! و حديث « و لا تقربا هذه الشجرة » « 2 » اشارت ظاهر به گندم كرد و درخت او بود ، اما در حقيقت اشارت به آز و حرص بود و خلود جستن و افزونى جستن ، اگر آدم را صلوات اللّه عليه آرزوى خود و حرص ابدى نبودى « 2 » شيطان آن دانه بر دام او نپاشيدى . يك من ابليس بگفت چند هزار عالم علم و عبادت بباد لعنت برداد . و در يك صدر نامه چند من و من ، ازين چه فتوح برآيد و درين چه فلاح باشد ؟ « من عرف ربه كل لسانه » « 3 » هان هان اى برادر اگر در خنورت « 4 » چيزى تعبيه است تا بباد پنداشت بر ندهى ، و گرد آتش نگردى كه چراغها در پهلوى آتش برافروزند فرونشيند . چنين گفتهاند پروانه بطمع نور « 3 » در
هامش
( 1 ) - كه معزول
( 2 ) - نبودى : ببودى ( تصحيح از روى2 A)
( 3 ) - نووا
( 1 ) المعجم المفهرس : جف القلم على علم اللّه ، قد جف القلم بما انت لاق ( ج 1 ص 35 ، پائين ستون نخست )
( 2 ) سورهء 2 بقره ، آيهء 35
( 3 ) من عرف اللّه كل لسانه ( شرح خواجه ايوب ، المنهج القوى 2 ، 580 ) مولوى فرمايد :لفظ در معنى هميشه نارسان * زان پيمبر گفت قد كل اللسان( 171 - 28 ) ( بنقل از كتاب احاديث مثنوى ، ص 67 )
( 4 ) خنور آلات خانه بود چون خنبره و كاسهها و سفالها ( لغت فرس اسدى ) ؛ خنور بر وزن تنور آلات و ضروريات خانه و ظروف و اوانى و كاسه و كوزه و خم و امثال آن باشد و بضم اول هم آمده است و با تشديد ثانى نيز درست است ( برهان قاطع ) . سنائى گويد :از آن دشمن و دوست نارم به خانه * كه خاليست از خشك و از تر خنورم( بنقل از فرهنگ نظام )