رب ارنى انظر اليك . » « 1 » گفت بار خدايا ، شربتى « 2 » دادى و ديدار جمال « 3 » باقى در توقف « 4 » نهادى . خطاب آمد كى بازگرد ، كى نه « 5 » پيمانهء خويش خواستى . سه بار گفتى من ، تا يكبار گفتى تو « 6 » . آنكس كى در سلب منيّت آيد كى شاهد « 7 » شهود جمال حضرت آيد .
اى مرد عاشق اگر خواهى كى نظرى در مطلوب و معشوق « 8 » خويش نگرى بايد كى اين رخت منيّت از عالم نهاد خود « 9 » بدر « 10 » برى . هر كس كى در محبت خود « 11 » آيد ، هرگز بسراى پردهء قدس « 12 » و جمال حق ره « 13 » نيابد .
بيت
بىخويش شو و به نزد ما بىخويش آى « 14 » * بىكام و مراد و بىهواء خويش آى
خود را بگذار و بىخود اندر پيش آى * وانگه « 15 » تو بكوى ما درآ ، درويش آى
اهل تحقيق و ارباب معانى « 16 » گفتهاند كى : مؤمن را در عالم ، بلا « 17 » بهتر بود « 18 » از عطا « 19 » . زيرا كى رنج و عنا « 20 » ، [ 18 ب ] او « 21 » را به حق مشغول كند ، گنج و عطا او را از حق مشغول گرداند و به خود « 22 » مغرور كند « 23 » . نبينى كى بنده را چون « 24 » آفتى رسد ، از نكبات زمانه نكبتى رسد ، در راه استكفا آن آفت « 25 » هزار بار « 26 » به خدا « 27 » بنالد ، گويد :
خداوندا ، ملكا ، قادرا . و اگر بضدّ آن او را « 28 » نعمتى رسد ، جانب خدا باز گوشهاى نهد و هر ساعتى هزار كرّت « 29 » بدان نعمت « 30 » بنازد ، گويد « 31 » : زر من و باغ من و دوكان « 32 » من . در آن ساعت از حضرت جبروت ، به ملايكهء ملكوت خطاب آيد كه : اى
هامش
( 1 ) - + خطاب آمذ كه لنترانى
( 2 ) - شربت
( 3 ) - + ساقى در
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - از « تا يكبار . . . » ندارد
( 7 ) - شايستهء مشاهدهء
( 8 ) - خداوند
( 9 ) - خويش
( 10 ) - بيرون
( 11 ) - منيت
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - راه
( 14 ) - در متن : بىخويش شو بعشق و در بىخويش آى
( 15 ) - وانگاه
( 16 ) - توفيق
( 17 ) - بلاها
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - عطاها
( 20 ) - بلا
( 21 ) - بنده را زود
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - + و آنچه ترا به حق مشغول كند بهتر از آن كه ترا به خود مغرور كند
( 24 ) - + بنده را
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - + كمابيش
( 27 ) - به خداوند
( 28 ) - اين وى را
( 29 ) - بار
( 30 ) - ندارد
( 31 ) - مىگويد
( 32 ) - دكان