ستارگان كى يوسف عليه السلام در خواب ديد چه بود ؟ مصطفى آن سر مبارك را ساعتى در پيش افگند ، آنگه سر برآورد و گفت : اگر من شما را خبر دهم بنامهاى آن ستارگان ، شما به خدا ايمان آريد و مسلمان شويد ؟ گفتند : بلى . آنگه سيد صلع گفت : حق عز و جلّ مرا خبر داد از نامهاى ايشان ، جبرئيل آمد از خداوند جليل . نام آن يازده ستاره كى يوسف عليه السلم بخواب ديد ، كى ماه و آفتاب او را سجود كردند : يكى حربا بود ، دوم طارق ، سيم ذيال ، چهارم ذو الكتفين ، پنجم قابين ، ششم ثاب ، هفتم عموران ، هشتم مصبح ، نهم فيلق ، دهم حروح ، يازدهم فرع « 1 » . آن « 2 » دو « 3 » جهود گفتند « 4 » : راست گفتى اى محمد ، بدان خداى كى جان خلق عالم در قبضهء تقدير « 5 » اوست كى در كتاب ما نام اين ستارگان همين است كى تو گفتى . پس گفتند « 6 » :
آنكس كى بدين راستى خبر دهد از علوم غيب ، او نباشد مگر رسول خداوند « 7 » بىعيب « 8 » پس گفتند « 9 » : « اشهد ان لا إله الا اللّه و انك محمدا « 10 » رسول اللّه . »
نكته :
يوسف آن ستارهها را بديد « 11 » ، از ديدن آن بخواب « 12 » آفت و محنت رسيد .
و سيد صلع « 13 » نامهاى ايشان بگفت ، از « 14 » گفتار او سبب ايمان و معرفت آمد . ازينجا بود كى سيد را صلع « 15 » چون « 16 » پرسيدند كى : يوسف نيكوتر بود يا تو ؟ قال « 17 » « هو احسن و انا املح . » گفت « 18 » : يوسف « 19 » نيكوتر بود ، اما من نمكترم . « 20 » گفتند ، چرا ؟
گفت « 21 » : زنان مصر « 22 » در يوسف نگرستند « 23 » و سرانگشت « 24 » ببريدند و بيگانگان در من نگرستند « 25 » ، زنار از پشت « 26 » ببريدند « 27 » .
هامش
( 1 ) - از « جابر رضى اللّه عنه . . . » ندارد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - گفت
( 5 ) - قدرت
( 6 ) - گفت
( 7 ) - حق
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - گفت
( 10 ) - يا محمد
( 11 ) - + بخواب
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - آن
( 15 ) - عليه الصلاة و السلم
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - فقال
( 18 ) - يعنى
( 19 ) - او
( 20 ) - شيرينترم
( 21 ) - + زيرا كى چون
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - نگريستند
( 24 ) - دست
( 25 ) - نگريستند
( 26 ) - ميان
( 27 ) - + قوله