فرشتگان « 1 » من آن بندهء ناسپاس را نگريد « 2 » تا در عالم رنج و عنااش داشتم « 3 » ، آن خود به گوشهاى نهاده بود ، مىگفت همه توى « 4 » چون رنج و عنا بگنج و عطا بدل كردم ، آن من « 5 » به گوشهاى نهاد و مىگويد همه منم .
بيت « 6 »
اى جسم و نهاد تو ز يك قطره منى * چندين چه كنى تكبر و عجب و منى « 7 »
هم بخت مساعدت بد و عيش هنى * فرعون شدى چو گشتىاى شوم غنى « 8 »
تا كى در ميدان هواء « 9 » تازى « 10 » ، بدين جاه نخوت « 11 » خود « 12 » نازى و گويى من و من .
يكبارگى چنان « 13 » به اشخاص « 14 » كبر « 15 » و منيّت دست « 16 » در آغوش كردهاى « 17 » كى به جملگى خدا را فراموش كردهاى « 18 » .
در خبر مىآيد « 19 » از مصطفى صلع « 20 » فردا كى « 21 » سماطين قيامت را بركشند و آن ترازوى عدل « 22 » از معلاق انصاف درآويزند « 23 » ، پيرى را با تنى « 24 » نحيف و بدنى ضعيف « 25 » بيارند و بر كنار آن كفّهء ترازو « 26 » بدارند . فرشتگان « 27 » گويند : بار خدايا با اين پير « 28 » بيچاره چه بايد « 29 » كرد ؟ خطاب آيد كى : اين پير آنست كه كى او را در عالم دنيا صد سال عمر دادم و بنعمت و صحت و فراغت برو منّت نهادم . هيچ كارى نداشت الا آن كار كى « 30 » پيوسته مىگفتى « 31 » اسب من و ساخت من و غلام من « 32 » ، امروز او را بدين ترازوى
هامش
( 1 ) - فريشتگان
( 2 ) - بنگريد
( 3 ) - مىداشتم
( 4 ) - تويى
( 5 ) - مرا
( 6 ) - +گر اصل تو ز اب و آتش و خاك و هواست * با مردمت اين تعجب و كبر چراستاز اصل من و تو اين چنين كار خطاست * در دار فنا عجب و تكبر نه رواست( 7 ) - تعجب كنى و كبر و منى
( 8 ) - فرعون گشتى چون شذى اى شوم غنى
( 9 ) - + خود
( 10 ) - + و
( 11 ) - و نعمت
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - كردى
( 18 ) - كردى
( 19 ) - است
( 20 ) - صلى اللّه عليه و سلم
( 21 ) - + آن
( 22 ) - + ملكى را
( 23 ) - بياويزند
( 24 ) - + ضعيف
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - ندارد
( 27 ) - فريشتگان
( 28 ) - ندارد
( 29 ) - مىبايد
( 30 ) - ندارد
( 31 ) - مىگفت
( 32 ) - + و كنيزك من