گردى تو چو من « 1 » .
ديگر گفتن كلمهء « لى » يعنى « 2 » مرا « 3 » . فرعون گفت مرا است « 4 » . حق تعالى گفت : اگر تراست با تو « 5 » نمايم . پادشاه عالم آن گفتار او را در درج درج لطف خود پنهان « 6 » مىداشت تا آن روز كى به دريا آمد . آبش بلب « 7 » رسيد ، قال آمنت خواست كى گويد ، حق تعالى گفت « 8 » : آن روز عرض نخوت چه گفتى « 9 » و امروز روز اظهار قدرت است « 10 » چه مىگويى .
تو همان راه « 11 » رو كى آن روز رفتى و همان گوى كه آن روز گفتى . گفت : ملكا آن روز « 12 » چه گفتم ؟ [ فرمود ] : گفتى « أ ليس لى ملك مصر و هذه الانهار . » گفتى « 13 » شوكت و قدرت مرا . اگر شوكت و قدرت است ترا ، ازين مملكت برآ . يوسف گفت : انى « 14 » ، از خانومانش هجرت آمد و از پدر و خويش و تبارش فرقت آمد . محبوس بند و چاه شد ، قرين درد و آه شد . در من يزيد عرض دنياش بفروختند و دل و جان او را به تف - آتش فرقت بسوختند . به دزديش متهم كردند و در زندان محنتش رهين غم كردند .
آنكس « 15 » كى در همه « 16 » عمر خويش « 17 » يك راه بسوى منيّت گرايد ، اين همه « 18 » رنج و محنتش بر سر آيد . آنكس كى در همه « 19 » عمر خويش يك لحظه « 20 » از راه انيّت وا دايرهء ميم منيّت بدر نيايد ، ندانم تا فردا دربند كدام آفت بمحشر آيد .
اشارت :
موسى عليه السلام « 21 » چون بعالم صفوت رسيد و از كاس « 22 » محبت شربت « 23 » دركشيد ، در آن مجلس انس در خمار عشق و دلش در تقاضاء « 24 » جمال شاهد آمد . « قال « 25 »
هامش
( 1 ) - از « زنهار . . . » ندارد + بيت : من سوخت مرا بكوى او در خرمن - زنهار مگو كه من كه گردى تو چو من - از خار بنى درنكشيدم دامن - تا آفت من مرا نگون كرد ز من
( 2 ) - + كه
( 3 ) - مراست
( 4 ) - لى ملك مصر
( 5 ) - به تو
( 6 ) - نهان
( 7 ) - بر لب
( 8 ) - + اى بدبخت
( 9 ) - مىگفتى
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - ره
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - + رأيت
( 15 ) - آنكسى
( 16 ) - كل
( 17 ) - خوذ
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - كل
( 20 ) - لمحه
( 21 ) - صلوات اللّه عليه
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - + ديذار
( 25 ) - گفت