عزلت گرفته بود . شصت سال مجاور آن صومعه بود ، قائم الليل و صائم النّهار بود .
يك روز از آن صومعه بدر آمد به وضو ساختن . ابليس بيچاره بر آن « 1 » صومعه بگذشت .
آن بوى صفا بمشام او رسيد . از آن حالت خويشش « 2 » ياد « 3 » آمد . در آن صومعه رفت و در از پس بست « 4 » و تسبيح آن زاهد برگرفت و در دل و ديده مىماليد و زار « 5 » مىگرست « 6 » و مىناليد « 7 » و مىگفت « 8 » :
بيت
خستى تو مرا به تير هجران ناگاه * ناگاه زدى و من نبودم آگاه
اكنون كى شد از هجر توم « 9 » بخت سياه * بارى نظرى بسوى ما « 10 » كن ناگاه
آن زاهد وضو بكرد « 11 » و بازآمد « 12 » . در صومعه بسته ديد « 13 » . گفت مگر يكى « 14 » از مريدان او در آنجا رفته است . در بكوفت . ابليس آواز داد كى « 15 » : كيست « 16 » ؟ گفت :
منم . ابليس در گريه آمد . بارى « 17 » ديگر در بكوفت « 18 » . آواز داد « 19 » كى : كيست « 20 » ؟
گفت : منم . همچنين « 21 » تا سه بار . پس « 22 » آتش فرقت در دلش [ 18 الف ] عالم گرفت ، از جا بجست و در صومعه بگشاد و بيرون آمد و خود را در آن صورت « 23 » بىنورى و مهجورى به دو « 24 » نمود . گفت : اى مرد نگر ، تا نگويى « 25 » كى من ، تا نگردى همچون « 26 » من . هفتصد هزار سال همين « 27 » راه رفتم كه تو مىروى « 28 » ، يكبار همين گفتم كى تو گفتى ، گفتم من « 29 » . بنگر تا از آن من ، چه آمد بر روى من . و زنهار مگوى كه من ، كه
هامش
( 1 ) - بذان
( 2 ) - خويشتن
( 3 ) - ياذش
( 4 ) - ببست
( 5 ) - زارزار
( 6 ) - مىگريست
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - كى شدم ز هجر تو
( 10 ) - من
( 11 ) - ساخت
( 12 ) - بيامد
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - كسى
( 15 ) - گفت
( 16 ) - + شيخ
( 17 ) - بار
( 18 ) - + ابليس
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - + شيخ
( 21 ) - ابليس باز در گريه آمد
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - صفت
( 24 ) - بوى
( 25 ) - در متن : نگوى
( 26 ) - چون
( 27 ) - اين
( 28 ) - رفتى
( 29 ) - ندارد