« إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ
« 1 »
. »
« 1 - » يعقوب چون اين سخن « 2 » بشنيد بر خود بلرزيد ، دلش بر آتش درد بريان شد ، گونهاش « 3 » بسان زعفران شد . يوسف گفت : اى « 4 » پدر ترا چه رسيد ؟ پدرش گفت : اى پسر « 5 » هر چند كى اين خواب تأويل عزّ و دولت دارد ، و لكن « 6 » ازو بوى محنت و فرقت « 7 » مىآيد .
يوسف گفت « 8 » : چرا اى « 9 » پدر ؟ گفت : از بهر « 10 » آنك گفتى « انى » ، هرك بعالم انيّت درآيد « 11 » از همه امنيت برآيد . و هرك گفت من ، بر سرش آمد « 12 » سنگ يك من . يعقوب گفت :
جان پدر كاشكى بجاى من گفتى « 13 » [ او ] « 14 » . يوسف « 15 » گفت : چون مدد نيافتم ازو ، چون گفتمى [ او ] « 16 » . گفت « 17 » : منتظر مىباش تا برين « 18 » درخت انيّت « 19 » چه گل پيدا شود و از مضمون آن « 20 » گل بر ما « 21 » چه محنت آشكارا شود .
اشارت : پنج لفظ بنده را گفتن خطاست ، و در طريقت « 22 » ازو نارواست : يكى گفتن نحن يعنى ما [ 17 ب ] فرشتگان « 23 » گفتند كى ما ، آتشى از آتشكدهء غيرت درآمد و هفتصد هزار از ايشان بسوخت . آن « 24 » ما بقى كى بماندند « 25 » به زانو درآمدند ، گفتند :
« سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ . »
« 2 - » بار خدايا ندانستيم ما را بعفو خود شاد كن و تن ما را از بند درد اين خطا « 26 » آزاد كن . خطاب آمد كه تا ديگر نگوئيد كه ما « 27 » ، در مملكت ارض و السّماء با ما « 28 » درنگنجد هيچ ما .
هامش
( 1 ) - از « و الشمس . . . » ندارد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - لون رويش
( 4 ) - بابا
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - و ليكن
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - براند
( 12 ) - + از
( 13 ) - گفته بوذى
( 14 ) - در متن ندارد
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - در متن ندارد
( 17 ) - + كنون
( 18 ) - بذين
( 19 ) - منيت
( 20 ) - اين
( 21 ) - ما را
( 22 ) - طريقه
( 23 ) - فريشتگان
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - جون اين غيرت بديذند
( 26 ) - خطاب
( 27 ) - + زيرا كه
( 28 ) - و امايى ما .
( 1 - ) سورهء يوسف / 4
( 2 - ) سورهء بقره / 32