تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 697

مساهمون:

ص٦٩٧
در نفس آخر « 1 » در سعادت در بندد « 2 » ، راه به كجا دانى ، چاره و درمان از كى خواهى « 3 » ؟ شعر « 4 »
اى آنكه ترا دل به خدا مىنگرايد * ترسم كى بدين سيرت عمرت « 5 » بسر آيد
بيدار شو اى دوست از آن پيش كه ناگاه * ز آن طبل رحيل تو يك آواز برآيد
گر بر سفرى تو « 6 » سفرى باش و حذر كن * زان كز سفر و راه به جانها خطر آيد
اندر سفر آنك او به شبانگاه « 7 » بخسبد * با خانه ز راه اندر بىبار و خر آيد
اى خفته تو در راه خطر هيچ نترسى * كز غيب شبيخون خداوند درآيد
هامش
( 1 ) - آخرين ( 2 ) - بندند كرا خوانى اى كسى كه در سفر در خواب خفته‌اى اگر كاروان بگذرد تو راه كجا دانى ( 3 ) - از « راه به كجا . . . » ندارد ( 4 ) - بيت ( 5 ) - در متن : عمرت بدين سيرت ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - آن‌كس كه شبانگاه