گفتند . « 1 » سيّد « 2 » از آن « 3 » دلتنگ شد . روى سوى آسمان كرد و گفت : بار خدايا مرا « 4 » به دعوت ايشان فرستادى « 5 » و ايشان را روى بكفر و طغيان در دادى « 6 » . اگر « 7 » تقدير نكردهاى « 8 » كى ايشان « 9 » ايمان « 10 » آورند مرا فرا كردن دعوت بر ايشان چرا فرستادى « 11 » ؟ خطاب آمد كى : يا محمّد تو بندهء مأمورى . « 12 » پيشهء تو « 13 » كار « 14 » كردن است نه اسرار ما دانستن . تو بخوان تا بدانند كى تو بندهء « 15 » فرمانبردارى . ترا جز بامر و فرمان من « 16 » كار نيست . تا « 17 » بدانند كى من خداوند « 18 » كامكارم ترا بر اختيار من كار نيست « 19 » .
بيت
بگسل ز بدى كى بد سزاوار تو نيست * بيداد مكن كى هم سزاوار تو نيست
گر كار جهان بجز ز كردار تو نيست * منديش خدايى كاين يكى كار تو نيست [ 153 ب ]
قوله :
« وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ .
« 20 »
»
« 1 - » گفت يا محمّد تو بدين آگاهى « 21 » از ايشان مزد مىخواهى « 22 » ، و آنچ تو بر ايشان مىخوانى و از اخبار سلف گذشتگان
هامش
( 1 ) - + ابو لهب گفت تبا لك يا محمد آيت آمد تبت يدا ابى لهب
( 2 ) - + صلوات اللّه و سلامه عليه
( 3 ) - « از آن » ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - فرمان دادى
( 6 ) - كردى
( 7 ) - چون
( 8 ) - كردهاى
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - + آرند فرمان دادى به دعوت چرا و اگر تقدير كردهاى كه ايمان نه آرند اغرا كردن چرا
( 11 ) - از « آورند مرا فرا كردن . . . » ندارد
( 12 ) - + ترا بندگى
( 13 ) - « پيشهء تو » ندارد
( 14 ) - + ما
( 15 ) - + مأمورى و
( 16 ) - ما با چيزى ديگر
( 17 ) - + من حكم برانم تا
( 18 ) - خداوندگارم به اختيار و در كار من كسى را اختيار نيست
( 19 ) - از « كامكارم ترا . . . » ندارد
( 20 ) - قل لا أسألكم عليه اجرا
( 21 ) - + دادن
( 22 ) - نمىخواهى و اين كه تو بديشان مىخواهى رسالت بديشان مىرسانى نيست
( 1 - ) سورهء يوسف / 104