تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 691

مساهمون:

ص٦٩١
گفتند . « 1 » سيّد « 2 » از آن « 3 » دلتنگ شد . روى سوى آسمان كرد و گفت : بار خدايا مرا « 4 » به دعوت ايشان فرستادى « 5 » و ايشان را روى بكفر و طغيان در دادى « 6 » . اگر « 7 » تقدير نكرده‌اى « 8 » كى ايشان « 9 » ايمان « 10 » آورند مرا فرا كردن دعوت بر ايشان چرا فرستادى « 11 » ؟ خطاب آمد كى : يا محمّد تو بندهء مأمورى . « 12 » پيشهء تو « 13 » كار « 14 » كردن است نه اسرار ما دانستن . تو بخوان تا بدانند كى تو بندهء « 15 » فرمانبردارى . ترا جز بامر و فرمان من « 16 » كار نيست . تا « 17 » بدانند كى من خداوند « 18 » كامكارم ترا بر اختيار من كار نيست « 19 » . بيت
بگسل ز بدى كى بد سزاوار تو نيست * بيداد مكن كى هم سزاوار تو نيست
گر كار جهان بجز ز كردار تو نيست * منديش خدايى كاين يكى كار تو نيست [ 153 ب ]
قوله :
« وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ .
« 20 »
»
« 1 - » گفت يا محمّد تو بدين آگاهى « 21 » از ايشان مزد مىخواهى « 22 » ، و آنچ تو بر ايشان مىخوانى و از اخبار سلف گذشتگان
هامش
( 1 ) - + ابو لهب گفت تبا لك يا محمد آيت آمد تبت يدا ابى لهب ( 2 ) - + صلوات اللّه و سلامه عليه ( 3 ) - « از آن » ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - فرمان دادى ( 6 ) - كردى ( 7 ) - چون ( 8 ) - كرده‌اى ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - + آرند فرمان دادى به دعوت چرا و اگر تقدير كرده‌اى كه ايمان نه آرند اغرا كردن چرا ( 11 ) - از « آورند مرا فرا كردن . . . » ندارد ( 12 ) - + ترا بندگى ( 13 ) - « پيشهء تو » ندارد ( 14 ) - + ما ( 15 ) - + مأمورى و ( 16 ) - ما با چيزى ديگر ( 17 ) - + من حكم برانم تا ( 18 ) - خداوندگارم به اختيار و در كار من كسى را اختيار نيست ( 19 ) - از « كامكارم ترا . . . » ندارد ( 20 ) - قل لا أسألكم عليه اجرا ( 21 ) - + دادن ( 22 ) - نمىخواهى و اين كه تو بديشان مىخواهى رسالت بديشان مىرسانى نيست ( 1 - ) سورهء يوسف / 104