مرغان هوا و آهوان « 1 » صحرا با نالهء ايشان الفت گرفتند . خطّاف درنگرست .
آدم را ديگر نديده بود ، از جمال و صورتش عجب آمد . با خود انديشه كرد كى هرگز « 2 » مثل اين « 3 » صورت نديدهام . گويى بود كى او « 4 » را جفتى بچنگ آورم « 5 » .
گرد عالم طواف كرد « 6 » . چون بجده رسيد ، حوا را ديد بر كنار دريا سر به شانه مىكرد . گفت : اين « 7 » مانند آنست . اگر آن را جفتى هست اين شايد كى بود .
و آن موى را كى به شانه از سر او افتاده بود ، برداشت و بياورد و در كنار آدم نهاد . آدم آن را ببوييد . بوى حوا شنيد شاد شد « 8 » . پارهاى از موى سر خويش بكند و به دو انداخت . خطّاف آن را برگرفت و بپريد « 9 » ، تا به نزديك حوا رسيد و آن موى آدم در كنار حوا انداخت . حوا چون بديد برخاست « 10 » و در سايهء او « 11 » مىدويد . همچنين از آن بدين مىآمد و خبر مىداد ، و ازين بدان مىرفت و خبر مىداد . تا به زمين مزدلفه هر دو را بهم رسانيد . ملك تعالى بازو « 12 » عتاب كرد كى : من عاصيان را از يكديگر جدا كردم و به فرقت يكديگر « 13 » مبتلا كردم ، تو ايشان را بهم رسانيدى و از بلا و فرقت رهانيدى . خطاف « 14 » گفت : بار خدايا من اين كى « 15 » كردم « 16 » از سر غيرت كردم . كى هرچ ديدم از پرندگان هوا و دوندگان صحرا همه را جفت ديدم ، او را در زمين « 17 » خاكى فرد يافتم . گرد عالم طواف كردم تا جفت او را بچنگ آوردم « 18 » و به يكديگرشان رسانيدم « 19 » تا او نيز « 20 » جفت
هامش
( 1 ) - هوام
( 2 ) - + بدين مثال
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - اين
( 5 ) - بدست آيد
( 6 ) - مىكرد
( 7 ) - + صورت
( 8 ) - « شاد شد » ندارد
( 9 ) - + آدم نيز در سايهء پر او مىدويد و آن مرغ آن را ببرد و در كنار حوا نهاد حوا آن را ببوييد بوى آدم شنيد پارهاى موى از سر خويش بكند و به دو انداخت خطاف آن را برگرفت و بپريد نيز
( 10 ) - از « تا به نزديك حوا . . . » ندارد . در متن : برخواست
( 11 ) - پروى
( 12 ) - با وى
( 13 ) - + شان
( 14 ) - از « تو ايشان را بهم . . . » ندارد
( 15 ) - اين
( 16 ) - + و لكن
( 17 ) - درين خطه
( 18 ) - در متن : آورم
( 19 ) - دلالت كردم
( 20 ) - « تا او نيز » ندارد