باشد « 1 » ، فرد و بيگانه تو باشى « 2 » . پادشاه عالم [ 141 الف ] گفت : هر چند كى بىاذن حضرت كردى ، چون به حكم غيرت كردى اين « 3 » خيانت « 4 » از تو درگذاشتم و اين « 5 » عتاب از تو برداشتم ، و ترا بازو « 6 » و فرزندان او موافقت دادم « 7 » و در ميان « 8 » ايشان حرمتى نهادم « 9 » . تا هر كجا كى باشى از ايشان « 10 » نشكيبى « 11 » . پس از آن « 12 » است كى هرگز خطّاف « 13 » در ويرانه « 14 » آشيانه نسازد ، « 15 » پناه به آدميان برد « 16 » و آدمى او را حرمت دارد . مصطفى صلع گفت « 17 » : « اكرموا الخطّاف فانه « 18 » يقرأ فى صفيره « 19 » آخر الحشر . »
لطيفه :
مرغى كى دليل « 20 » آدم و حوا شود « 21 » در ميان فرزندان ايشان چندين كرامتش پيدا شود . كسى « 22 » كى دل او « 23 » دليل راه خدا شود « 24 » پس به مهر به حضرت آشنا شود « 25 » ، از حضرت او « 26 » كى جدا شود « 27 » .
دوم : هدهد بود كى « 28 » سليمان را « 29 » از بلقيس « 30 » خبر داد « 31 » ،
« وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ . »
« 1 - » و آن چنان بود : سليمان صلواتاللهعليه « 32 » يك روز بر تخت مملكت نشسته بود و اخيار « 33 » امت در پيش « 34 » وى به زانو در « 35 » آمده « 36 » . غلامان از راست و از چپ صف بركشيده « 37 » ، پريان از قفاى آدميان « 38 » ايستاده ، ديوان از پس پريان
هامش
( 1 ) - باشند
( 2 ) - تويى
( 3 ) - آن را
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - با وى
( 7 ) - سازگار كردم و موافقى نهادم از
( 8 ) - « در ميان » ندارد
( 9 ) - دادم
( 10 ) - « از ايشان » ندارد
( 11 ) - شكيبايى نيابى از ايشان
( 12 ) - اين سبب
( 13 ) - + هرگز
( 14 ) - ويرانى قرار نگيرد
( 15 ) - + تا
( 16 ) - بآدمى نبرد
( 17 ) - قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم
( 18 ) - فانها تعمر بيوتكم فانه
( 19 ) - صغره
( 20 ) - دليلى
( 21 ) - كرد
( 22 ) - دلى
( 23 ) - « دل او » ندارد
( 24 ) - بود
( 25 ) - بود
( 26 ) - صحبت وى
( 27 ) - بود
( 28 ) - « بود كى » ندارد
( 29 ) - + صلوات اللّه عليه
( 30 ) - شهر سبا
( 31 ) - + قوله تعالى
( 32 ) - « صلوات - اللّه عليه » ندارد
( 33 ) - احبار
( 34 ) - + او حاضر
( 35 ) - « وى به زانو در » ندارد
( 36 ) - + بودند
( 37 ) - + آدميان از پيش استاده
( 38 ) - ندارد
( 1 - ) سورهء نمل / 22