تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
اشارت : چنانست « 1 » كى مىگويد من « 2 » به رقتى « 3 » گناه « 4 » پدر درگذارم ، و بحرمتى جفا از پسر درگذارم ، پنجاه سال است تا بكام « 5 » حرمت « 6 » در كوى معرفت مى « 7 » طواف كنى « 8 » ، از كرم كى روا دارم كى ترا به آتش سپارم . گر مطيعى بيا كت « 9 » پذيرفتارم ور عاصئى بيا كت « 10 » آمرزگارم [ 140 ب ] . شعر
من فغان عاصيان را در سحرگه دوست دارم « 11 » * چون بنالند هم به ساعت جرم از ايشان درگذارم
چون درآيد در جهان شب عاصيان گويند يا رب * آن نياز درد ايشان هم به طاعت برشمارم
گر به من عاصى بنالد شاخ « 12 » بخت او ببالد * ور ز ديده نم ببارد من بر او رحمت ببارم
اى به دنيا غرّه گشته زى من آ كاندر بهشتم * از براى تو هزاران « 13 » حور عين را مىنگارم
ور جمالى جز جمال حور عين از من بخواهى * كشف گردانم حجابت تا ببينى آشكارم
عاشقا گويى چه بودست كين چنين حيران شدستى « 14 » * گر به من بر عاشقى تو با تو من در عشق يارم
ار توى يحببكم اللّه گر بخوانى تا بدانى * هم چنان كم دوست دارى من ترا هم دوست دارم
هامش
( 1 ) - چنانستى ( 2 ) - + آن خداوندم كى ( 3 ) - برافتى ( 4 ) - + از ( 5 ) - + و ناكام خدمت مىكنى ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - مىكنى ( 9 ) - كى ( 10 ) - كى ( 11 ) - خواستارم ( 12 ) - تاج ( 13 ) - در متن : هزار ( 14 ) - شدى تو