تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 626

مساهمون:

ص٦٢٦
گفت : اين چرا كردى ؟ گفت : يا رسول اللّه در آن وقت كى من آن كردم عقل با من نبود . اكنون اگر به بى « 1 » عقلى چشم پدر تباه « 2 » كردم ، قصاص چشم او از دست خود بستانم « 3 » . كارد بكشيد و بر دست راست « 4 » خود كرد « 5 » و دست « 6 » را از ساعد بينداخت « 7 » . گفت : دستى كى با پدر اين معاملت « 8 » كند ، بريده به . چون پدر آن « 9 » بديد . رقت پدرى « 10 » در دلش پديد آمد . گفت : جان پدر از براى چشم « 11 » من چرا « 12 » خود را اين عقوبت « 13 » كردى ؟ هزار چشم من « 14 » فداى « 15 » دست تو باد « 16 » . فرزند گفت : اى پدر از براى دست من « 17 » غم مخور « 18 » . هزار دست من « 19 » فداى چشم تو باد « 20 » . سليمان عليه السلم « 21 » عجب بماند . گفت : ندانم تا در شفقت اين پدر نگرم كى چشم را فداى دست « 22 » پسر كرد « 23 » ، يا در حرمت « 24 » اين « 25 » پسر نگرم كى دست را فداى چشم پدر كرد « 26 » . در ساعت جبرئيل آمد « 27 » و گفت يا نبىالله « 28 » ملكت « 29 » سلام مىكند و مىگويد : عجب نه از آن پدر كى چشم فداى دست پسر كرد « 30 » . و عجب « 31 » نه از آن پسر كى دست فداى چشم پدر كرد « 32 » ، عجب بر من كى درين ساعت به رحمت « 33 » بهر دو نظر كردم ، و گناهان هر دو را هدر كردم « 34 » و هر دو را در بهشت با تو هنبر « 35 » كردم . تا عالميان بدانند كى من كى آفريدگارم بندگان خود را مى « 36 » دوست دارم .
هامش
( 1 ) - ندارد ( 2 ) - را نابينا ( 3 ) - بخواهم ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - نهاد ( 6 ) - + خود را ( 7 ) - + و جدا كرد ( 8 ) - بىحرمتى ( 9 ) - + چنان ( 10 ) - رقتى و شفقتى ( 11 ) - بهر دل ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - + چرا ( 14 ) - ديده پدر بايستى ( 15 ) - + يك ( 16 ) - كردمى ( 17 ) - + چرا ( 18 ) - همىخورى ( 19 ) - ديگرم بايستى تا ( 20 ) - كردمى ( 21 ) - صلوات اللّه عليه ( 22 ) - + همىكند ( 23 ) - « پسر كرد » ندارد ( 24 ) - شفقت ( 25 ) - ندارد ( 26 ) - همىكند ( 27 ) - جبرئيل امين از حضرت رب العالمين بيامد ( 28 ) - رسول ( 29 ) - ملك تعالى ترا ( 30 ) - + همىكند ( 31 ) - ندارد ( 32 ) - همىكند ( 33 ) - ندارد ( 34 ) - كنم ( 35 ) - هم بر ( 36 ) - ندارد