گفت : اين چرا كردى ؟ گفت : يا رسول اللّه در آن وقت كى من آن كردم عقل با من نبود . اكنون اگر به بى « 1 » عقلى چشم پدر تباه « 2 » كردم ، قصاص چشم او از دست خود بستانم « 3 » . كارد بكشيد و بر دست راست « 4 » خود كرد « 5 » و دست « 6 » را از ساعد بينداخت « 7 » .
گفت : دستى كى با پدر اين معاملت « 8 » كند ، بريده به . چون پدر آن « 9 » بديد .
رقت پدرى « 10 » در دلش پديد آمد . گفت : جان پدر از براى چشم « 11 » من چرا « 12 » خود را اين عقوبت « 13 » كردى ؟ هزار چشم من « 14 » فداى « 15 » دست تو باد « 16 » . فرزند گفت :
اى پدر از براى دست من « 17 » غم مخور « 18 » . هزار دست من « 19 » فداى چشم تو باد « 20 » .
سليمان عليه السلم « 21 » عجب بماند . گفت : ندانم تا در شفقت اين پدر نگرم كى چشم را فداى دست « 22 » پسر كرد « 23 » ، يا در حرمت « 24 » اين « 25 » پسر نگرم كى دست را فداى چشم پدر كرد « 26 » . در ساعت جبرئيل آمد « 27 » و گفت يا نبىالله « 28 » ملكت « 29 » سلام مىكند و مىگويد : عجب نه از آن پدر كى چشم فداى دست پسر كرد « 30 » . و عجب « 31 » نه از آن پسر كى دست فداى چشم پدر كرد « 32 » ، عجب بر من كى درين ساعت به رحمت « 33 » بهر دو نظر كردم ، و گناهان هر دو را هدر كردم « 34 » و هر دو را در بهشت با تو هنبر « 35 » كردم . تا عالميان بدانند كى من كى آفريدگارم بندگان خود را مى « 36 » دوست دارم .
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - را نابينا
( 3 ) - بخواهم
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - نهاد
( 6 ) - + خود را
( 7 ) - + و جدا كرد
( 8 ) - بىحرمتى
( 9 ) - + چنان
( 10 ) - رقتى و شفقتى
( 11 ) - بهر دل
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - + چرا
( 14 ) - ديده پدر بايستى
( 15 ) - + يك
( 16 ) - كردمى
( 17 ) - + چرا
( 18 ) - همىخورى
( 19 ) - ديگرم بايستى تا
( 20 ) - كردمى
( 21 ) - صلوات اللّه عليه
( 22 ) - + همىكند
( 23 ) - « پسر كرد » ندارد
( 24 ) - شفقت
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - همىكند
( 27 ) - جبرئيل امين از حضرت رب العالمين بيامد
( 28 ) - رسول
( 29 ) - ملك تعالى ترا
( 30 ) - + همىكند
( 31 ) - ندارد
( 32 ) - همىكند
( 33 ) - ندارد
( 34 ) - كنم
( 35 ) - هم بر
( 36 ) - ندارد