را از درخت گندم نهى كرد و شيطان به دو ميل كرد تا او بدان قصد كرد و گندم بخورد . چون گندم خورده شد « 1 » حلّه ازو بريده شد « 2 » . بوستان « 3 » به شورستان بدل شد . نعمت « 4 » به محنت بدل گشت « 5 » . آدم در آن حال « 6 » از جور و زلت « 7 » خود بناليد .
گفت : بار خدايا مرا « 8 » بيامرز « 9 » كى به خود « 10 » جور كردم . خطاب آمد كى : يا آدم « 11 » از من چيزى ديگر خواه كى اين در بدايت آمرزيدم « 12 » . آدم گفت : بار خدايا من زلت اكنون كردم ، تو رحمت پيش ازين چون كردى . خطاب آمد كى : يا آدم ياد ندارى كى چون جان بدماغ « 13 » تو آمد ، ترا عطسه بيامد « 14 » . گفتى : الحمد للّه .
من گفتم : العفو لك . تو گفتى : شكر و منت ترا . و من گفتم : عفو و رحمت و منت « 15 » ترا . شكر و منت پس از خوردن نعمت بود ، عفو و رحمت پس از كردن زلت بود .
تو مرا شكر كردى نعمت ناخورده ، من از تو « 16 » عفو كردم زلت ناكرده .
در خبر مىآيد كى فردا كى صبح رستخيز دميده شود ، و اسباب « 17 » خلايق از يكديگر بريده شود ، اهوال « 18 » قيامت آشكارا شود ، و جزاء كردهء هر كس « 19 » پيدا شود ، همگنان آواز برآرند : « الهنا انظر عزبتنا و ارحم « 20 » كربتنا . » ملكا به بيچارگى ما ببخشاى و كرم خود را « 21 » بنماى . ملك تعالى گويد : چيزى ديگر خواهيد كى من « 22 » اين كرم « 23 » دى كردهام و نمودهام ، و به دنيا بر تو بخشيدهام « 24 » . بنده گويد : ملكا « 25 » چون بخشودى « 26 » كى دى من « 27 » غافل بودم ، و از راه رشد خود مايل بودم ؟ خطاب آيد كى : يا بنده ياد ندارى كى تودى « 28 » با من « 29 » وفا « 30 » كردى ، و من ترا
هامش
( 1 ) - بود
( 2 ) - + تاج از سرش افتيده شد عورتش برهنه شد
( 3 ) - بوستانش
( 4 ) - نعمتش
( 5 ) - شد
( 6 ) - محنت
( 7 ) - « و زلت » ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - بيامرزم
( 10 ) - بر خود
( 11 ) - « يا آدم » ندارد
( 12 ) - آمرزيدهام
( 13 ) - در دماغ
( 14 ) - آمد
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - ترا
( 17 ) - انساب
( 18 ) - اهل
( 19 ) - يكى بخشودهام
( 20 ) - در متن : رحم
( 21 ) - + بما
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - + با شما نمودهام و بر شما بخشودهام
( 24 ) - از « دى كردهام . . . » ندارد
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - بخشيدى
( 27 ) - من دى
( 28 ) - ندارد
( 29 ) - + در دنيا
( 30 ) - جفا