اين بنده دويست سال بود تا عاشق جمال ايمان « 1 » بود « 2 » ، و در عالم تقدير ما سر گردان بود . درين ساعت بمعشوق خود راه يافت . جان فداى جمال او كرد و به حضرت شتافت .
اشارت : همه خلق در عالم دعوى بيدارى كند « 3 » ، و كس را حقيقت « 4 » انتباه نه . همه عالم بكام معرفت پويند و كس را در اندرون سراپردهء سرّ « 5 » او راه نه .
يكى به جستن مشغول گشته و يافتن در ميانه « 6 » نه . و يكى ز يافتن « 7 » مخصوص گشته « 8 » و جستن در ميانه « 9 » نه .
بيت
بس كس كى بجان و دل درون « 10 » مهر تو كاشت « 11 » * ناديده برو عمر به تلخى « 12 » بگذاشت
بسيار كسا كى رنج بر خود نگماشت * ناكشته بر از باغ وصالش « 13 » برداشت
قصه :
پس يهودا و شمعون آنجا بنشستند و هشت كس « 14 » بكنعان آمدند .
يعقوب از حال ديگران پرسيد . ايشان قصه بگفتند چنانك ياد كرديم . يعقوب پنداشت كى با ايشان همان كردند كى با يوسف كرده بودند « 15 » . گفت : اى فرزندان « 16 » اگر از خدا شما را ترس نيست بارى از خلقتان شرم نيست ؟ يا « 17 » بر من بيچارهتان رحم نيست ؟ چهار كرت « 18 » از بر من برفتيد و هر بار « 19 » داغ
هامش
( 1 ) - ما
( 2 ) - + و عاشق جمال ايمان بود
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - بسر
( 6 ) - ميان
( 7 ) - بيافتن
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - ميان
( 10 ) - بس كس كى چو من بر دل و جان
( 11 ) - در متن : بكاشت
( 12 ) - در متن : بطلخى
( 13 ) - در متن : وصالت
( 14 ) - + باز
( 15 ) - كردند
( 16 ) - + از خداتان شرم نيست
( 17 ) - از « اگر از خدا شما را . . . » ندارد
( 18 ) - چند نوبت
( 19 ) - بهر بارى