تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 570

مساهمون:

ص٥٧٠
اين بنده دويست سال بود تا عاشق جمال ايمان « 1 » بود « 2 » ، و در عالم تقدير ما سر گردان بود . درين ساعت بمعشوق خود راه يافت . جان فداى جمال او كرد و به حضرت شتافت . اشارت : همه خلق در عالم دعوى بيدارى كند « 3 » ، و كس را حقيقت « 4 » انتباه نه . همه عالم بكام معرفت پويند و كس را در اندرون سراپردهء سرّ « 5 » او راه نه . يكى به جستن مشغول گشته و يافتن در ميانه « 6 » نه . و يكى ز يافتن « 7 » مخصوص گشته « 8 » و جستن در ميانه « 9 » نه . بيت
بس كس كى بجان و دل درون « 10 » مهر تو كاشت « 11 » * ناديده برو عمر به تلخى « 12 » بگذاشت
بسيار كسا كى رنج بر خود نگماشت * ناكشته بر از باغ وصالش « 13 » برداشت

قصه :

پس يهودا و شمعون آنجا بنشستند و هشت كس « 14 » بكنعان آمدند . يعقوب از حال ديگران پرسيد . ايشان قصه بگفتند چنانك ياد كرديم . يعقوب پنداشت كى با ايشان همان كردند كى با يوسف كرده بودند « 15 » . گفت : اى فرزندان « 16 » اگر از خدا شما را ترس نيست بارى از خلقتان شرم نيست ؟ يا « 17 » بر من بيچاره‌تان رحم نيست ؟ چهار كرت « 18 » از بر من برفتيد و هر بار « 19 » داغ
هامش
( 1 ) - ما ( 2 ) - + و عاشق جمال ايمان بود ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - بسر ( 6 ) - ميان ( 7 ) - بيافتن ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - ميان ( 10 ) - بس كس كى چو من بر دل و جان ( 11 ) - در متن : بكاشت ( 12 ) - در متن : بطلخى ( 13 ) - در متن : وصالت ( 14 ) - + باز ( 15 ) - كردند ( 16 ) - + از خداتان شرم نيست ( 17 ) - از « اگر از خدا شما را . . . » ندارد ( 18 ) - چند نوبت ( 19 ) - بهر بارى