درين حضرت باز « 1 » گفتن تواند « 2 » . خطاب آمد : « يا كليم و ما على الرسول الّا البلاغ المبين . » تو آن چنانك شنيدى بگو ، تا من « 3 » چنانك خواهم جواب دهم .
موسى آن چنانك شنيده بود باز گفت . خطاب آمد كى : يا كليم او را بگو كى ملك تعالى مىگويد : اگر تو بندهء من نهاى ، من خداوند توم . و اگر تو آفريدهء من نهاى ، من آفريدگار توم . و اگر تو روزىخوارهء من نهاى ، من روزىدهندهء توم . و اگر تو خواهندهء من نهاى ، من خواستار « 4 » توم . و اگر [ 129 الف ] تو حق من نگاه ندارى از لئيمى كى هستى ، من ترا به تو « 5 » نگذارم از كريمى كى هستم . « 6 » كليم چون از مقام مكالمه « 7 » باز گرديد ، آن جوانش « 8 » پيش باز « 9 » آمد . پرسيد كى : پيغام من گزاردى ؟ گفت : گزاردم . گفت : چه جواب « 10 » داد ؟ « فقص عليه قصص . » آن جوان در موسى « 11 » بخنديد و گفت : يا كليم « 12 » كرم او « 13 » تا بدين حدّست كى من « 14 » دليرى كنم « 15 » و او بردبارى كند « 16 » ، و من ازو بيزارى كنم « 17 » ، او با من نيكوكارى كند « 18 » ، گفت « اشهد ان لا إله الا اللّه « 19 » . » كلمهء شهادت « 20 » بگفت و « 21 » آهى بكرد و جان بداد « 22 » . كليم « 23 » متحير بماند ، گفت : بار خدايا « 24 » اين بنده با تو چه كرد « 25 » و تو بازو « 26 » چه كردى . او با تو چه كار كرد و تو بازو چه كردى « 27 » ؟
خطاب آمد : يا كليم تو « 28 » سر كار خويش گير ، كى « 29 » تعبيهء صنع ما ندانى .
هامش
( 1 ) - + گويد
( 2 ) - « گفتن تواند » ندارد
( 3 ) - + آن
( 4 ) - خواهنده
( 5 ) - باز
( 6 ) - + چون موسى
( 7 ) - از « كليم چون . . . » ندارد
( 8 ) - جوان
( 9 ) - « باز » ندارد
( 10 ) - جواب چه
( 11 ) - + نگريد
( 12 ) - + اللّه
( 13 ) - كريمى وى
( 14 ) - + با وى
( 15 ) - مىكنم
( 16 ) - مىكند
( 17 ) - مىخواهم
( 18 ) - مىكند
( 19 ) - + وحده لا شريك له چون
( 20 ) - + به زبان
( 21 ) - + آواز برآورد و گفت بار خدايا من پاى بيرون نهادم از ميان اكنون جان داند با تو و تو دانى با جان پس
( 22 ) - تسليم كرد . موسى
( 23 ) - + گفت الهى . در متن « بار خدايا » در اينجا تكرار شده
( 24 ) - از « بار خداى . . . » ندارد
( 25 ) - گفت
( 26 ) - با وى
( 27 ) - از « او با تو چه . . . » ندارد
( 28 ) - + برو و
( 29 ) - + تو