بزفان « 1 » او به حضرت فرستادندى « 2 » . يك روز مىرفت . جوانى سراسيمه پيش او افتاد گفت : يا موسى كجا مىروى ؟ گفت : به حضرت « 3 » بمناجات « 4 » . گفت : « 5 » يك پيغام من به دو « 6 » رسان « 7 » . گفت : بگو تا « 8 » چه مىگويى ؟ گفت : او را « 9 » بگوى : « ان كنت ربى فلست عبدك و ان كنت رازقى « 10 » فلست مرزوقك « 11 » و ان كنت خالقى فلست مخلوقك « 12 » و ان كنت تريدنى فلست اريدك و ان كنت تحبنى فلست احبك . » « 13 » ترجمة « 14 » : اگر تو خداوند منى ، من بندهء تو نيم . و اگر تو روزىدهندهء منى ، من روزىخوارهء « 15 » تو نيم . و اگر تو خالق « 16 » منى ، من مخلوق « 17 » تو نيم ، و اگر تو « 18 » مرا مىخواهى « 19 » من « 20 » ترا مىنخواهم « 21 » ، و اگر تو دوست منى ، من دوست تو نيم . كليم گفت : بار خدايا مىشنوى و مىدانى كى چه مىگويد « 22 » . بازو « 23 » جفا كرد و تندى نمود « 24 » ، و روى ازو بتافت و در راه خود « 25 » بشتافت و به حضرت « 26 » رسيد .
چون از مناجات فارغ شد ، قصهء هر كسى به حضرت برداشت « 27 » و حاجت هر كسى از حق « 28 » بخواست « 29 » . و ملك تعالى جواب مىداد . چون كليم قصد كرد كى از حضرت بازگردد ، خطاب آمد كى : يا موسى « 30 » آن جوان سراسيمه كى به دو « 31 » جفا كردى ، به من چه پيغام داده بود ؟ - و او خود داناتر - « 32 » . گفت : بار خدايا تو ديدى « 33 » و شنيدى . نه از آن سخن « 34 » گفت كى چون منى را زهرهء آن باشد كى
هامش
( 1 ) - به زبان
( 2 ) - فرستادى
( 3 ) - « به حضرت » ندارد
( 4 ) - + حق مىروم
( 5 ) - + يا موسى
( 6 ) - به حق
( 7 ) - مىرسانى ؟
( 8 ) - « بگو تا » ندارد
( 9 ) - « او را » ندارد
( 10 ) - + فما آكل رزقك
( 11 ) - « فلست مرزوقك » ندارد . در متن : مرزقك
( 12 ) - به مخلوقك
( 13 ) - + يا موسى بگو
( 14 ) - « ترجمة » ندارد
( 15 ) - روزى خوار
( 16 ) - آفريدگار
( 17 ) - آفريدهء
( 18 ) - + خواهندهء منى
( 19 ) - « مرا مىخواهى » ندارد
( 20 ) - + خواهندهء تو نيم
( 21 ) - « ترا مىنخواهم » ندارد
( 22 ) - از « گفت بار خدايا . . . » ندارد
( 23 ) - با وى
( 24 ) - « تندى نمود » ندارد
( 25 ) - حق
( 26 ) - + عزت
( 27 ) - مىداشت
( 28 ) - « از حق » ندارد
( 29 ) - مىخواست
( 30 ) - كليم
( 31 ) - تو با وى
( 32 ) - + بود موسى
( 33 ) - خود مىديدى و مى
( 34 ) - + مى