هيچ زن و فرزند « 1 » نماند . در سال هفتم خود « 2 » را به بندگى « 3 » به يوسف فروختند و غله استدند « 4 » . چون سه ماه از سال گذشت آن « 5 » غله « 6 » سپرى شد « 7 » . برخاستند « 8 » و بدر سراى « 9 » يوسف آمدند و گفتند : غله مىبايد . يوسف گفت : بها مىبايد . گفتند :
آن دى بود كى ما به صفت آزادى « 10 » مىبوديم ، اكنون ما بندهايم و تو خداوند « 11 » و در ميان خداوند « 12 » و بنده « 13 » بها نباشد . يوسف گفت : راست مىگوييد ، غله بداد و بها « 14 » نخواست « 15 » .
نكته :
يوسف مصريان را بخريد و نعمت داد و قيمت در ميان نه . ملك تعالى مؤمنان را بخريد ، چه عجب اگر فردا رحمت كند و طاعت در ميان نه .
قصه :
پس يوسف ايشان را قوت مىداد « 16 » شش ماه ديگر ، چون شش ماه تمام شد ، در انبارها چيزى « 17 » نمانده بود . يوسف دلتنگ شد و سه ماه ديگر از قحط مانده بود « 18 » . جبرئيل آمد و گفت : يا يوسف ملك تعالى مىگويد « 19 » هيچ اندوه مدار « 20 » . ما لقاى ترا درين « 21 » سه ماه « 22 » غذاى ايشان ساختيم « 23 » . در هر ماهى يكبار بصحرا شو و نقاب از جمال خويش بردار ، تا اهل مصر نظرى در تو نگرند ، چنان مدهوش جمال تو گردند ، كى تا سى روز از طعام و شراب « 24 » ايشان را « 25 » ياد نيايد . پس يوسف برنشست با هفتصد هزار سوار به صحراى مصر بيرون شد و بفرمود تا منادى « 26 » كردند : هر كس كى از سوز گرسنگى مىنالد بايد كى بدر آيند « 27 » . زن و مرد ، پير و جوان از مصر بدر شدند . تخت زرين بياوردند و بر سر
هامش
( 1 ) - « زن و فرزند » ندارد
( 2 ) - خويشتن
( 3 ) - « به بندگى » ندارد
( 4 ) - همىستدند
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - برسيد و هيچ نماند
( 7 ) - « سپرى شد » ندارد
( 8 ) - در متن : برخواستند
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - آزادان
( 11 ) - خداوندى
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - + خداوند
( 14 ) - قيمت
( 15 ) - + قصه
( 16 ) - همى
( 17 ) - هيچ
( 18 ) - از « يوسف دلتنگ . . . » ندارد
( 19 ) - « ملك تعالى مىگويد » ندارد
( 20 ) - + كه ملك تعالى سه ماه ديگر لقاء تو سبب
( 21 ) - « ما لقاء ترا درين » ندارد
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - ساخته است
( 24 ) - شرايشان
( 25 ) - « ايشان را » ندارد
( 26 ) - ندا
( 27 ) - بصحرا آيد