بالائى « 1 » نهادند . يوسف برو « 2 » نشست ، گفت : اين هفت سال مهمان ما بوديد « 3 » ، درين سه ماه مهمان جمال « 4 » ما باشيد « 5 » . همگنان گفتند : يا نبىاللّه راضى شديم « 6 » ، بنماى [ 106 الف ] تا جمال ترا « 7 » ببينيم . يوسف از زير نقاب نگاه كرد ، پير مردى را ديد كز دور مىآيد ، عكازهاى در دست « 8 » واپس « 9 » مانده . يوسف « 10 » گفت يا اهل مصر يك ساعت توقف « 11 » كنيد تا آن پير عاجز دررسد ، كى اگر شما ببينيد و او نديده باشد « 12 » ، نوميد شود و از حسرت و نوميدى هلاك شود .
« 13 » آن نه عجب كى يوسف اهل مصر را در انتظار « 14 » بداشت از براى پير مردى « 15 » درويش ، آن عجبتر كى فردا ملك الملوك « 16 » كلّ انبيا و اوليا و مطيعان را در مقام التماس ديدار ساحت انتظار بدارد ، از براى پيرزنى عاجزه .
« 17 » و عبد اللّه بن مبارك « 18 » مىآرد در كتاب رقاق « 19 » كى : فردا كلّ « 20 » انبيا و اوليا و مطيعان « 21 » بدان ساحت فردوس درآيند « 22 » و در مقام حاجت بايستند « 23 » ، گويند :
بار خدايا به زندگانى ما را بياراستى ، پس به مرگ ما را بپيراستى « 24 » ، و به خود وعده دادى و محنت بسيار « 25 » در پيش نهادى ، پس در گور ما را « 26 » بازداشتى « 27 » پس به دوزخ ما را « 28 » برگذاشتى ، بس كن ازين انتظار يكبار اين حجاب جلال خود بردار .
خطاب آيد كه : « هوّنوا على انفسكم فان لى عجوزا فى العرصات قائمة . » پيرزنى در عرصات قيامت از شما واپس « 29 » مانده است ، پاىهاش سست است مى ديرتر تواند رفت « 30 » ، اى انبيا و اوليا و « 31 » مطيعان « 32 » يك ساعت از براى « 33 » من صبر كنيد ، تا آن
هامش
( 1 ) - در متن : بلاء
( 2 ) - بر تخت
( 3 ) - + بمال
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - + بجمال
( 6 ) - + نقاب بردار تا
( 7 ) - « بنماى تا جمال ترا » ندارد
( 8 ) - + گرفته
( 9 ) - باز پس
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - صبر
( 12 ) - نبيند آنگه وى
( 13 ) - + لطيفه
( 14 ) - + ديدار
( 15 ) - آن پيرمرد
( 16 ) - ملك تعالى
( 17 ) - + حكايت
( 18 ) - المبارك
( 19 ) - دقايق
( 20 ) - كى
( 21 ) - + را
( 22 ) - درآرند
( 23 ) - بدارند و ايشان بايستند و
( 24 ) - از « پس به مرگ . . . » ندارد
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - گورمان
( 27 ) - واداشتى
( 28 ) - مان
( 29 ) - باز
( 30 ) - آمدن
( 31 ) - + شهدا و صلحا
( 32 ) - ندارد
( 33 ) - بهر