تخت « 1 » بود و پانزده گز « 2 » پهنا « 3 » . چهار بالش دولت « 4 » را درو بيفگند « 5 » ، و يوسف را در او نشاند و گفت : اينك ترا بر مكان خود برداشتم « 6 » ، و اسباب مملكت به تو باز گذاشتم ، آن كفايت و درايت « 7 » كى در تو ديدم در خود نمىبينم « 8 » . [ يوسف ] « 9 » بر تخت نشست و انگشترى « 10 » در انگشت كرد ، و تاج « 11 » بر سر نهاد و شمشير سياست در دست گرفت .
آوردهاند كى چون يوسف بر تخت نشست « 12 » ، هزار گز « 13 » پيرامن او شعاع روى او مىتافتى « 14 » ، و هر كرا نظر به دو افتادى « 15 » ، صورت خود را همچنانك در آينه بينند ، از [ 105 الف ] لطافت « 16 » روى او « 17 » خود را « 18 » بديدندى .
لطيفه :
« 19 » ريّان يوسف را گفت : در تو كفايت مىبينم و علم و درايت مىبينم .
اينك خزينه و مملكت به تو باز گذاشتم . كار مىگزار و مصلحت نگه مىدار . ملك - تعالى با تو همين مىگويد : بندهء بيچاره ريّان چون دانست كى كار به خود بر سر نمىتواند بردن ، بيوسف باز گذاشت . تو نيز بدان كى بهخودىخود كار بسر « 20 » نتوانى برد ، به من بازگذار و مرا وكيل خود انگار .
قوله « 21 » :
« فَاتَّخِذْهُ وَكِيلًا . »
« 1 - » كار به من « 22 » حوالت كن تا من رنج از تو كفايت كنم ، زمين ترا « 23 » آب دهم ،
« يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا . »
« 2 - » كشت
هامش
( 1 ) - + سى گز
( 2 ) - « و پانزده گز » ندارد
( 3 ) - + آن پانزده گز و بالاء آن هفت گز بود بر آنجا
( 4 ) - + نهاده بود
( 5 ) - « را درو بيفگند » ندارد
( 6 ) - بداشتم
( 7 ) - « و درايت » ندارد
( 8 ) - + آنگه
( 9 ) - متن ندارد
( 10 ) - + دولت
( 11 ) - + شاهى
( 12 ) - نشستى
( 13 ) - + در هزار گز
( 14 ) - همى
( 15 ) - بوى آمدى
( 16 ) - لطائف در
( 17 ) - متن ندارد
( 18 ) - « خود را » ندارد
( 19 ) - نكته آرى عزيز من
( 20 ) - + خود
( 21 ) - + تعالى
( 22 ) - با من
( 23 ) - زمينت
( 1 - ) سورهء مزمل / 9
( 2 - ) سورهء شورى / 27