را « 1 » در مهلت بداشت ، آنگه ولايت بازو گذاشت « 2 » .
آوردهاند كى چون عمر خطاب « 3 » ابو هريره را اميرى مدينه مىداد گفت :
اين « 4 » امارت من « 5 » نخواهم . عمر گفت : آنكس كز تو بهتر بود - يعنى يوسف « 6 » - ولايت خواست « 7 » . تو بچه دلالت « 8 » نمىخواهى ؟
قوله :
« إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ . »
« 1 - » يعنى حفيظ للاغنياء « 9 » ، عليم « 10 » بالفقراء . گفت :
نگه دارم توانگران را ، اندك اندك به ايشان فروشم به بها تا خايب « 11 » نمانند ، و داناام « 12 » درويشان را ، لقمه لقمه بديشان دهم تا ضايع نمانند « 13 » . حفيظ يعنى تواناام ، نگه دارم « 14 » به خروارها . عليمام يعنى داناام به مقدار . گفت حفيظم آنچه به من دهى نگاه دارم ، عليمم ، مبلغ آن بدانم و در وقت واخواستن واسپارم « 15 »
پس چون يك سال برآمد ، ملك او را درايت و كفايت بديد « 16 » و تاج شاهى « 17 » بر سر او نهاد و طوق زرين در گردن او كرد و شمشير خودش « 18 » حمايل كرد .
و او را تختى بود ساخته از زر « 19 » ، مرصع « 20 » بياقوت و گوهر ، سى گز « 21 » درازى آن
هامش
( 1 ) - ساليش
( 2 ) - به دو داد و به دو گذاشت
( 3 ) - عمر بن الخطاب رضى اللّه عنه
( 4 ) - من
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - « يعنى يوسف » ندارد
( 7 ) - + يعنى يوسف
( 8 ) - « بچه دلالت » ندارد
( 9 ) - متن : « يعنى حفيظ للاغنياء » ندارد
( 10 ) - در متن : عليهم
( 11 ) - خاسر
( 12 ) - « داناام » ندارد
( 13 ) - + انى حفيظ آنچه به من دهى نگه دارم عليم مبلغ آن بدانم و در وقت بازخواستن بازسپارم
( 14 ) - + به خروار عليم يعنى خرج كنم
( 15 ) - از « به خروارها . . . » ندارد
( 16 ) - + و بيازمود
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - خود او را
( 19 ) - + و گوهر
( 20 ) - + كرده بودند و بياقوت مكلل كرده هر گوهرى در آنجا نشانده بود كه قيمت آن خلق ندانستى
( 21 ) - « بياقوت و گوهر سى گز » ندارد
( 1 - ) سورهء يوسف / 55