اين چه زفان « 1 » است ؟ گفت اين زفان « 2 » عمّ من است اسماعيل . پس به زبان عبرى ثنا گفت « 3 » . ملك گفت : اين چه زفانست « 4 » ؟ گفت : زفان پدر « 5 » من است و جدّ من « 6 » يعقوب و اسحاق است « 7 » عليهم السلم . وهب بن منبه گويد : كى آن ملك هفتاد « 8 » لغت سخن گفت « 9 » . در آن ساعت بر آن همه لغتها با يوسف سخن گفت ، يوسف به همان لغت « 10 » او را جواب داد و به هفتاد [ لغت ] « 11 » ديگر بگفت كى ملك آن را نشناخت .
پس در كار او فروماند « 12 » و گفت : مرا مىبايد كى تعبير خواب خود از زفان « 13 » تو بشنوم . يوسف قصّهء خواب آغاز كرد و يكبهيك بگفت ، كما تقدم « 14 » . و بسيار چيزهاى ديگر بگفت كى ملك آن را ديده بود و فراموش كرده بود . ملك را « 15 » عجب آمد ، گفت : از خواب خويشم چنان عجب « 16 » مىنيايد كى « 17 » فصاحت و عبارت و علم تو . گفت : يا يوسف چند سالهاى « 18 » ؟ گفت سى سالمست « 19 » . گفت :
اين علم تعبير و اين راى و تدبير از كه آموختى ؟ گفت : اين هديهاى است كى جبرئيل امين از حضرت رب العالمين « 20 » از بهر ما آورده است « 21 » . ملك گفت : يا يوسف راست گفتى ، بدين قدر زاد كى تراست اين علم و تدبير ، پس دانستن تعبير نظم اين اسباب حاصل نگردد بىتأييد رب العالمين « 22 » . پس برو اشارت كرد و گفت : « اشهد ان لا إله الا اللّه و انك رسول اللّه . » « 23 » ملك [ 104 ب ] وى را گفت :
بخواه تا چه خواهى ؟
« إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ . »
« 1 - »
هامش
( 1 ) - زبان
( 2 ) - زبان
( 3 ) - كرد
( 4 ) - زبان است
( 5 ) - + وجد
( 6 ) - « و جد من » ندارد
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - به هفتاد
( 9 ) - گفتى
( 10 ) - زبان
( 11 ) - در متن : ندارد
( 12 ) - عجب بماند
( 13 ) - زبان
( 14 ) - « كما تقدم » ندارد
( 15 ) - + آن از او
( 16 ) - + نيامد كه از
( 17 ) - « مىنيايد كى » ندارد
( 18 ) - ترا چند سال است
( 19 ) - سى سال
( 20 ) - + مرا آورد
( 21 ) - « از بهر ما آورده است » ندارد
( 22 ) - رب الارباب
( 23 ) - + پس
( 1 - ) سورهء يوسف / 54