بيت
اى كرده به خود « 1 » بسى تو « 2 » بيدادگرى * نامد گه آنكه پاى « 3 » در توبه نهى « 4 »
بر فرقت تو زمين و آسمان گريانند * تو بر گنهان خويش يك ره بگرى
قصه :
پس چون يوسف آن « 5 » نوحهء اهل زندان ديد ، دلش بر ايشان بسوخت .
دست برداشت و گفت : « اللهم اعطف عليهم قلوب الاخيار من عبادك « 6 » . » گفت « 7 » :
بار خدايا دل بندگان « 8 » پارسايان « 9 » بر ايشان مشفق گردان . ملك تعالى آن « 10 » دعاى او اجابت كرد ، و هم در ساعت در دل ريّان « 11 » پديد آورد تا شفقت بريشان پيدا كرد « 12 » ، و جمله را بطفيل يوسف « 13 » رها كرد . و اثر دعاى يوسف بر اهل زندان « 14 » تا قيامت « 15 » بماند ، تا هر كجا در عالم پارسايى « 16 » بود ، « 17 » بر اهل زندان شفقت برد « 18 » و زندانيان را صلت دهد .
پس يوسف را به گرماوه بردند و جامههاى فاخر درپوشيدند و در پيش ملك « 19 » بردند . كما ذكرناه .
محمد بن اسحاق گويد : ملك را گاوى بود زرين ، مرصّع « 20 » بياقوت و گوهر ، دو عمود « 21 » زير آن كردند و بر پشت پيلان نهادند « 22 » . يوسف را برو نشاندند و جمله « 23 » اهل مصر « 24 » بصحرا آمدند و در پيش يوسف « 25 » برفتند ، تا يوسف را پيش آوردند .
يوسف « 26 » چون نزديك ملك شد « 27 » ، به زبان تازى او را دعا « 28 » كرد . ملك « 29 » پرسيد كى :
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - بر خود
( 3 ) - در متن ندارد
( 4 ) - گريى
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - در متن : عبادى
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - + بندگان خود
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - + شفقتى
( 12 ) - از « تا شفقت . . . » ندارد
( 13 ) - در طفيل او
( 14 ) - « بر اهل زندان » ندارد
( 15 ) - + به زندانيان
( 16 ) - پارسايان
( 17 ) - + وى را
( 18 ) - بود
( 19 ) - ملكش
( 20 ) - + كرده
( 21 ) - عمودى
( 22 ) - نهادندى
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - + همه
( 25 ) - + مىرفتند
( 26 ) - از « برفتند تا يوسف . . . » ندارد
( 27 ) - شدند ، يوسف
( 28 ) - سلام
( 29 ) - + او را